سلسلهٔ ابر گشت زلف زره سان او
قرصهٔ خورشید شد گوی گریبان او
۱پنجهٔ شیران شکست قوت سودای او
جوشن مردان گسست ناوک مژگان او
۲خوش نمکی شد لبش، تره تر عارضش
بر نمک و تره بین دلها مهمان او
۳رنگ به سبزی زند چهره او را مگر
سوی برون داد رنگ پستهٔ خندان او
۴گرچه ز مهری که نیست، نیست دلش ز آن من
هست بهرسان که هست هستی من ز آن او
۵دازم زنگار دل، دارم شنگرف اشک
کیست که نقشی کند زین دو بر ایوان او
۶عمر من اندر غمش رفت چو ناخن بسر
ماندم ناخن کبود از تب هجران او
۷گرچه شکر خنده زد بر دل چون آتشم
آتش من مگذرد بر شکرستان او
۸دیلم تازی میان اوست، من از چشم و سر
هندوکی اعجمی، بندهٔ دربان او
۹عشق به بانگ بلند گفت که خاقانیا
یار عزیز است سخت، جان تو و جان او
۱۰دی پدر من به وهم دایرهای برکشید
دید در آن دایره نقطهٔ مرجان او
۱۱صانع زرین عمل، پیر صناعت علی
کز ید بیضا گذشت دست عمل ران او
۱۲