لشکر غم ران گشاد و آمد دوران او
ابلق روز و شب است نامزد ران او
۱هر که چنین لشکرش نعل در آتش نهاد
نعل بها داد عمر بر سر میدان او
۲غم که درآید به دل بنگری آسیب آن
کاتش کافتد در آب بشنوی افغان او
۳اول جنبش که نو گلبن آدم شکفت
میوهٔ غم بود و بس، نوبر بستان او
۴و آخر مجلس که دهر میکدهٔ غم گشاد
دور ز ما درگرفت ساقی دوران او
۵جرعهای از دست او کشتن ما را بس است
این همه بر پای چیست بلبله گردان او
۶آمد باران غم پول سلامت ببرد
بر سر یک مشت خاک تا کی باران او
۷پنجرهٔ عنکبوت نیست جنان استوار
کز احد و بوقبیس باید غضبان او
۸آتش غم پیل را درد برارد چنانک
صدرهٔ پشه سزد صورت خفتان او
۹ناف تو بر غم زدند، غم خور خاقانیا
آنکه جهان را شناخت غمکده شد جان او
۱۰والی عزلت تویی، اینک طغرای فقر
مشرف وحدت تو باش، اینک دیوان او
۱۱سرو هنر چون تویی دست نشان پدر
دست ثنا وامدار هیچ ز دامان او
۱۲حافظ دین بوالحسن، بحر مکارم علی
کابخور جان ماست چشمهٔ احسان او
۱۳