دل جام جام، زهر غمان هر زمان کشد
ناکامِ جان نگر، که چه در کامِ جان کشد
۱این کوهِ زهره دل که نهنگی است بحرکش
در نوش خنده بین که چه زهر غمان کشد
۲بحر نهنگدار غم از موج آتشین
دود سیاه بر صدف آسمان کشد
۳مرغان روزگار نگر کهاژدهای غم
گنجشکوارشان ز هوا در دهان کشد
۴وآن کو به گوشهای ز میانه کرانه کرد
هم گوشهٔ دلش ستم بیکران کشد
۵مسکین درخت گندم از اندیشهٔ ملخ
ایمن نگردد ارچه سرش صد سنان کشد
۶خاقانی ار زبان ز سخن بست حق اوست
چند از زبان نیافته سودی، زیان کشد
۷هرچند سوزیان زبان است گرم و خشک
خط بر خط مزور این سوزیان کشد
۸نای است بیزبان به لبش جان فرودمند
بربط زبانور اَست عذاب از زبان کشد
۹گر محرمان به کعبه کفن بر کتف کشند
او بر در خدای کفن در روان کشد
۱۰از زرق دوستان تَبَعِ دشمنان شود
بر فرق دشمنان رقم دوستان کشد
۱۱