آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید
۱یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا صبحدم از رشک سلامت نرسانید
۲من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
۳باد آمد و بگسست هوا را زِرهِ ابر
بوی زِرهِ غالیه فامت نرسانید
۴بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
۵عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
۶مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
۷خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
۸نایافتن کام دلت کام دل توست
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
۹