آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
۱بودند بسی سوختگان گرد در او
لیکن به سراپردهٔ او، بار مرا بود
۲من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان
بر صورت من راست چو خورشید سما بود
۳بر چشم من آن ماه جهانسوز رقم بود
بر عشق وی این آه جهانسوز گوا بود
۴از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود
از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
۵بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش
چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
۶هر نعت که در وصف مثالش بشنودم
با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
۷من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش
کای دل به جهان اینکه مرا بود کرا بود
۸من بودم و او و صفت حال من و او
صاحب خبران صبحدم و باد صبا بود
۹تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش
پروانهای اندر حرم شمع صفا بود
۱۰آواز ز عشاق برآمد که فلان شب
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود
۱۱