عشقت چو درآمد ز درم، صبر به در شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
۱عهدی بُد و دوْری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دوْر به سر شد
۲تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
۳تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
۴در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
۵بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
۶هان ای دل خاقانی، خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قضا راند، قدر شد
۷