با درد تو کس منت مرهم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
۱تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
۲آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
۳پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
۴بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
۵در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
۶گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
۷