جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئی
دل روی نمایت دهم ار روی نمائی
۱سر نعلبهای سم اسبت کنم آن روز
کائی به کمین دل من ران بگشائی
۲دل جای تو شد، خواه روی خواه نشینی
بر تو نرسد حکم که تو خانه خدائی
۳خورشید منی، من به چراغت طلبم زآنک
من در شب هجران و تو در ابر خفائی
۴گه گه به سر روزن چشمم گذری تیز
بیمار تواَم باز نپرسی و نیائی
۵این غارت جان چیست خود این جنگ تو با کیست؟
گرگ آشتیی کن، مکن این گرگ ربائی
۶هیچ افتدت امشب که بر افتادگی من
رحم آری و بر کاهش جانم نفزائی
۷یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان
یا بر جگر ریش به مهمان من آئی
۸تو بر جگری دست نیالائی و حقا
جز بر جگری نیست مرا دست روائی
۹خستی دل خاقانی و روزیش نپرسی
کهای خستهٔ پیکان من آخر تو کجائی
۱۰او در سخن از نابغه برده قصب السبق
چون خسرو نُعمان کرم از حاتم طائی
۱۱کیخسرو ایران ملک المغرب کز قدر
بر خسرو توران رسدش بار خدائی
۱۲دارای ملوک عجم، اسکندر ثانی
کز چشمهٔ جودش نکند خضر جدائی
۱۳اقلیم گشائی که ز جاسوسی عدلش
بیجاده نیارد که کند کاه ربائی
۱۴شاهی که دهد صدمهٔ کرنای فتوحش
گوش کر پیران فلک را شنوائی
۱۵توقیع ملک دید جهان گفت زهی حرز
هم داعیهٔ امنی و هم دفع وبائی
۱۶شمشیر ملک دید هدی گفت فدیناک
طاغوت پرستان را طاعون و بلائی
۱۷در شانهٔ دست ظفر آئینهٔ غیبی
هم آینه هم صیقل شمشیر قضائی
۱۸از سهم تو زنگار گرفت آینهٔ چرخ
کز آینهٔ مملکه زنگار زدائی
۱۹ای تیغ ملک در کف رخشانش همانا
در چشمهٔ حیوان ورق زهر گیائی
۲۰ذوق تو برد عارضهٔ احمقی از خصم
احسنت زهی زهر که تریاق شفائی
۲۱ای نیزهٔ شاه، ای قلم تختهٔ نصرت
از نقطهٔ دولت الف عز و علائی
۲۲ای دست ملک بخبخ اگر ساغر و شمشیر
ماهی و نهنگند، تو دریای سخائی
۲۳ای جود ملک واهب رزقی و جهان را
امید به توست و تو ضماندار وفائی
۲۴ای رایت شه نادره لرزانی و قائم
بحر عدنی گوئی یا کوه صفائی
۲۵ای پرچم رایات ملک چشم بدت دور
کز پر غراب آمده در فر همائی
۲۶چون نقش بصر در سیهی نور سپیدی
چون زلف بتان در ظلمان اصل ضیائی
۲۷هستی حجر الاسود و کعبه علم شاه
تا کعبه به جای است بر آن کعبه بجائی
۲۸ای نامزد خاتم جمشید که بر تو
ختم است جهانداری و حقا که سزائی
۲۹ای رای ملک ذات سپهری که دو وقت
یا صاعقه خشمی تو و یا ابر رضائی
۳۰ای تحت لوایت همه آفاق، ندانم
ظل ملک العرشی یا عرش لوائی
۳۱چون آدم و داود خلیفه توئی از حق
حق زی تو پناهد که پناه خلفائی
۳۲گر رحمت حق هست عطا پاش و خطا پوش
تو رحمت حق بر همه آفاق عطائی
۳۳هست از تو عطاها و خطا نیست زهی شاه
عیسی عطائی، ملک الموت خطائی
۳۴بهرام اسد هیبتی ارچه که به بخشش
خورشید فلک همت و برجیس حیائی
۳۵چون ماه همه عزم و چو شعری همه سعدی
چون تیر همه فهم و چو کیوان همه رائی
۳۶بودند کیان بهتر آفاق و نیایت
بهتر ز کیان بود و تو بهتر ز نیائی
۳۷رستم ظفری بل که فرامرز شکوهی
جمشید فری بل که کیومرث دهائی
۳۸در کشور دولت چو نبی شهر علومی
در بیشهٔ صولت چو علی شیر وغائی
۳۹مانند علی سرخ عضنفر توئی ارچه
از نسل فریدونی نز آل عبائی
۴۰گر تیغ علی فرق سری یکسره بشکافت
البرز شکافی تو اگر گرز گرائی
۴۱روزی که بر اعدا کنی آهنگ شبیخون
خود روزبه آئی که شه روز بهائی
۴۲آوازهٔ کوست نپذیرد به صدا کوه
ترسد که شود سست دل از سخت صدائی
۴۳از گرد سیاه سپهت بر تن گردون
قُطنی شود این ازرق عین الرّؤسائی
۴۴این یک تنه صد لشکر جرار چو خورشید
کآرایش این دائرهٔ سبز غِطائی
۴۵محتاج به لشکر نهای ایرا که ز دولت
دارندهٔ لشکرگه این هفت بنائی
۴۶دولت نبرد منت رسمی و معاشی
قرآن چه کند زحمت بوعمرو و کسائی
۴۷جمشید کیانی، نه که خورشید کیانی
کز نور عیانی، همه رخ عین سنائی
۴۸چون فضل ربیعی، نه که چون فصل ربیعی
کز جود طبیعی همه لطفی و نمائی
۴۹قدر تو بر افلاک سپه راند و پسش گفت
ما در تو نگنجیم که بس تنگ فضائی
۵۰از طالع میلاد تو دیدند رصدها
اختر شمران، رومی و یونانی و مائی
۵۱تسییر براندند و براهین بفزودند
هیلاج نمودند که جاوید بقائی
۵۲کردند همه حکم که در پانصد و هشتاد
ابخاز به دست آوری و روم گشائی
۵۳خواهند ز تو امن، فزع یافتگان زآنک
در ظلمت و در خوف چراغی و رجائی
۵۴گرچه ملک الغرب توئی تا ابد، اما
بر تخت خراسان ملک الشرق تو شائی
۵۵هرچند که لَنبک دهد آسایش بهرام
بهرام به شاهی به و لنبک به سقائی
۵۶صد منزل از آن سوی فلک رفت ثنایت
وز قدر تو صد منزل از آن سوی ثنائی
۵۷زلزال فنا گر بدَرَد سقف جهان را
تو سدّ همه رخنهٔ زلزال فنائی
۵۸ایران به تو شد حسرت غزنین و خراسان
چون گفتهٔ من رشک معزی و سنائی
۵۹فی وصف مُعالیک معانیّ تناهت
افدیک به نفسی و معادیک فدائی
۶۰اصبحت و راس الامرا تحت جناحیک
امسیت و خیل الشعرا تحت لوائی
۶۱در شأن تو و من به سخا و سخن امروز
ختم الامرائی به و ختم الشعرائی
۶۲باد از مدد عدل تو پیوند حیاتت
کز عدل قبول آور اخلاص دعائی
۶۳بر تخت شهنشاهی و در مسند عزت
ادریس بقا باش که فردوس لقائی
۶۴دادار جهان مشفق هر کار تو بادا
کو را ابدالدهر جهاندار تو بائی
۶۵