دَردی که مرا هست به مرهم نفروشم
ور عافیتش صرف دهی هم نفروشم
۱بگداخت مرا مرهم و بنواخت مرا درد
من درد نوازنده به مرهم نفروشم
۲ای خواجه من و تو چه فروشیم به بازار
شادی بفروشی تو و من غم نفروشم
۳رازی که چو نای از لب یاران ستدم من
از راه زبان بر دل همدم نفروشم
۴آری منم آن نای زبان گم شده کهاسرار
الا ز ره چشم به محرم نفروشم
۵چون نای شدم سر چو زبان گم شده خواهم
تا پیش ز کس دم نخرم دم نفروشم
۶من نیست شدم نیست شدن مایهٔ هستی است
این نیست به هستی ابد کم نفروشم
۷کو تیغ که مفتاح نجات است سرم را
کان تیغ به صد تاج سر جم نفروشم
۸لب خنده زنان زهر سر تیغ کنم نوش
زهری که به صد مهرهٔ ارقم نفروشم
۹دستار به سرپوش زنان دادم و حقا
کهآنرا به بهین حلهٔ آدم نفروشم
۱۰زآن مقنعه کآن شاه به بهرام فرستاد
یک تار به صد مغفر رستم نفروشم
۱۱زین خام که دارد جگر پخته تریزش
پُرزی به هزار اطلس مُعْلَم نفروشم
۱۲این یک شبه خلوت که به هر هفته مرا هست
حقا که به شش روز مسلم نفروشم
۱۳گفتی نکنی خدمت سلطان، نکنم نی
یک لحظه فراغت به دو عالم نفروشم
۱۴گویند که خاقانی نَدْهَد به خسان دل
دل کو سگ کهف است به بلعم نفروشم
۱۵بر کور دلان سوزن عیسی نسپارم
بر پردهدران رشتهٔ مریم نفروشم
۱۶