جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم
وز راه هوای تو گذشتن نتوانم
۱درجان من اندیشهٔ تو آتشی افکند
کانرا به دو صد طوفان کشتن نتوانم
۲صد رنگ بیامیزم چه سود که در تو
مهری که نبوده است سرشتن نتوانم
۳تا بودم بر قاعدهٔ مهر تو بودم
تا باشم ازین قاعده گشتن نتوانم
۴چون نامه نویسم به تو از درد دل خویش
جان تو که از ضعف نوشتن نتوانم
۵حال دل خاقانی اگر شرح پذیرد
حقا که به صد نامه نوشتن نتوانم
۶