چون صبحدم عید کند نافه گشائی
بگشای سر خم که کند صبح نمائی
۱آن جام صدف ده که بخندد چو رخ صبح
چون صبح نمود آن صدف غالیهسائی
۲در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح
هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوائی
۳چون گشت صبا خوش نفس از مُشک و می صبح
خوش کن نفس از مشک و می انگار صبائی
۴مرغ از گلو الحان ستا ساخت دم صبح
بر ساز ستا چاک زد این سبز دوتائی
۵شو خوانچه کن از زهره دلان پیش که گیتی
رستی خورد از خوانچهٔ زرین سمائی
۶چون خوانچه کنی تا ز سر گرسنه چشمی
از خوانچهٔ گردون نکنی زله گدائی
۷چون خوانچهٔ گردون که نوالت همه زهر است
نانت ز چه شیرین و تو چون تلخ ابائی
۸چون پوست فکند و ز دهان مهره برآورد
این افعی پیچان که کند عمر گزائی
۹می نوش کن و جرعه بر این دخمه فشان ز آنک
دل مرده در این دخمهٔ پیروزه وطائی
۱۰بازیچه شمر گردش این گنبد بازیچ
گر طفل نهای سُغبهٔ بازیچه چرائی؟
۱۱جام است چو اشکِ خوش داود و همه بزم
مرغان سلیمان و پریروی سبائی
۱۲چون روی پری بینی و آن سلسلهٔ زلف
تعویذ خرد گم کنی و سلسله خائی
۱۳بشکست نفس در گلوی بلبله، بس گفت
ای عقل چه درد سری، ای می چه دوائی
۱۴آن لعل لعاب از دهن گاو فرو ریز
تا مرغ صراحی کندت نغز نوائی
۱۵مجلس همه دریا و قدحها همه ماهی است
دریا کش از آن ماهی اگر مرد صفائی
۱۶از پیکر گاو آید در کالبد مرغ
جان پریان، کز تن خم یافت رهائی
۱۷از گاو به مرغ آمد و از مرغ به ماهی
وز ماهی سیمین سوی دلهای هوائی
۱۸ماه نو ما حلقهٔ ابریشم چنگ است
در گوش نِه آن حلقه چو در حلقهٔ مائی
۱۹میْ کش، مکش آسیب زمین و ستم چرخ
بیچرخ و زمین رقص کن انگار هبائی
۲۰این هفت ده خاکی و نه شهر فلک را
قحط است و تو بر آخور سنگیش نپائی
۲۱نزل و علف نیست نه در شهر و نه در ده
اینجا چه امیری کنی، آنجا چه گدائی
۲۲چون اسب تو را سخره گرفتند یکی دان
خشک آخور و تر سبزه چه در بند چرائی
۲۳در کاسهٔ سر دیگ هوس پختن تو چند
هین بادهٔ خام آر و مکن خام درائی
۲۴بحران هوس جام چو بحری برد از تو
زانک از سر سرسام هوا بر سر پائی
۲۵گر محرم عیدند همه کعبه ستایان
تو محرم میْ باش و مکن کعبه ستائی
۲۶اِحرام که گیری چو قدح گیر که دارد
عریانی بیرون و درون لعل قبائی
۲۷کعبه چکنی با حجر الاسود و زمزم
ها عارض و زلف و لب ترکان سرائی
۲۸هم خدمت این حلقه به گوشان ختن به
از طاعت آن کعبه نشینان ریائی
۲۹یا میکده، یا کعبه و یا عشرت و یا زهد
اینجا نتوان کرد به یک دل دو هوائی
۳۰کو خیک براندوده به قیر و ز درونش
تن عودی و مشکی شده دل ناری و مائی
۳۱بر زال سیه موی مشاطه شده چنگی
بر طفل حبش روی معلم شده نائی
۳۲بربط نگر آبستن و نالنده چو مریم
زایندهٔ روحی که کند معجزه زائی
۳۳بر کاس رباب آخور خشک خر عیسی است
کز چار زبان میکند انجیل سرائی
۳۴چنگ است به دیبا تنش آراسته تا ساق
وز ساق به زیر است پلاس، اینت مرائی
۳۵نای است یکی مار که ده ماهی خردش
پیرامن نه چشم کند مار فسائی
۳۶دف حلقه تن و حلقه به گوش است همه تن
در حلقه سگ تازی و آهوی ختائی
۳۷خاقانی و بحر سخن و حضرت خاقان
لفظش صدف و این غزلش دُرّ بهائی
۳۸