بردار زلفش از رخ تا جان تازه بینی
وز نیم کشت غمزهاش قربان تازه بینی
۱یک سو فکن دو زلفش و ایمانت تازه گردان
کهاندر حجاب کفرش ایمان تازه بینی
۲پروانهٔ غمش را هر دم به خون خلقی
شمشیر تیز یابی، فرمان تازه بینی
۳ترکان غمزهٔ او چون درکشند یاسج
در هر دلی که جویی پیکان تازه بینی
۴در مجلسی که بگذشت از یاد او حدیثی
در هر لب سفالین ریحان تازه بینی
۵هر دم ز برقخندش چون کرد بوسه باران
بر کشتزار عمرم باران تازه بینی
۶جانی به باد دستی بر خاک پایش افشان
کهآنگه مزید بر سر صد جان تازه بینی
۷خاقانیا در آتش سرمست شو ز عشقش
تا در میان آتش بستان تازه بینی
۸گر در ره عراقت دردی گذشت بر دل
ز اقبال شاه شروان درمان تازه بینی
۹چون زآستان سلطان باز آمدی ممکن
در بارگاه خاقان امکان تازه بینی
۱۰جانبخش ابوالمظفر شاه اخستان که هر دم
با عهد او بقا را پیمان تازه بینی
۱۱عادل جلال دین آن کز فضل ذو الجلالش
بر دعوی ممالک، برهان تازه بینی
۱۲کعبه است حضرت او کز چار پای تختش
بیرون ز چار ارکان، ارکان تازه بینی
۱۳خود حضرتش جهانی است کز عنصر کمالش
برتر ز هفت بنیان، بنیان تازه بینی
۱۴در سایهٔ رکابش فتنه بخفت و دین را
در جذبهٔ عنانش جولان تازه بینی
۱۵بختش به صبح خیزی تا کوفت کوس دولت
گلبانگ کوس او را دستان تازه بینی
۱۶او جان عالم آمد در صحن عالم جان
چوگان و گوی او را میدان تازه بینی
۱۷خواهد سپهر کهآندم خورشید گوی گردد
چون در کفش هلالی چوگان تازه بینی
۱۸صدرش چو باغ رضوان یا صُفّهٔ سلیمان
کز منطق الطیورش الحان تازه بینی
۱۹صف بسته خوان او را عقلی که چون سلیمان
بر کرسی دماغش سلطان تازه بینی
۲۰در خطبه شاه کیهان خوانیش گر بجویی
بر تخت طاقدیسش کیهان تازه بینی
۲۱زو عالم خرف را، برنای نغز یابی
زو گنبد کهن را، دوران تازه بینی
۲۲سر بر کن ای منوچهر از خاک تا پس از خود
ز اقبال بوالمظفر شروان تازه بینی
۲۳شروان مدائن آمد چون بنگری به حضرت
کسری وقت یابی، ایوان تازه بینی
۲۴یارب چه دولت او سرسامی است عالم
کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی
۲۵عیدی است پیش بزمش کز نزل آسمانی
چون دعوت مسیحش صد خوان تازه بینی
۲۶هست آسمان سیاست وز آفتاب فضلش
دی ماه بندگان را نیسان تازه بینی
۲۷ملکش به خلد ماند در هشت خلد ملکش
از ذات شهریاری رضوان تازه بینی
۲۸دستش به کان چه ماند کز لعل تاج شاهان
بر خاک درگه او صد کان تازه بینی
۲۹خصمش ز کم بقائی ماند به کرم پیله
کو را ز کردهٔ خود زندان تازه بینی
۳۰تیرش زحل بسوزد کز کام حوت گردون
بر قبضهٔ کمانش دندان تازه بینی
۳۱دریاست آستانش کز اشک داد خواهان
بر هر کران دریا مرجان تازه بینی
۳۲طفلی است شیرخواره بختش که در لب او
ناهید را به هر دم پستان تازه بینی
۳۳نوروز ران گشاده است از موکب جلالش
تا پیکر جهان را خندان تازه بینی
۳۴خورشید گویی از نو سالار خوان او شد
کو را ز ماهی اکنون بریان تازه بینی
۳۵شرح مناقبش را باد آسمان صحیفه
تا در کف عطارد دیوان تازه بینی
۳۶بادش کمال دولت تا هردم از کمالش
در ملک آل سامان، سامان تازه بینی
۳۷فهرست ملک بادا نامش که تا قیامت
زو نامهٔ کرم را، عنوان تازه بینی
۳۸خمسین الف بادا ثلث بقاش کز وی
بر اهل ربع مسکون احسان تازه بینی
۳۹