کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم
۱سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم
رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم
۲آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان
من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم
۳عید است این که بر جان کشتن حواله کردی
چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم
۴نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل
چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم
۵تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان
چون بیخودی است کارم سامان چرا ندارم
۶مهتاب را به ویران رسم است نور دادن
پس من سراچهٔ جان ویران چرا ندارم
۷ریحان هر سَفالی پیداست آن من کو
من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم
۸خاقانیم نه والله سیمرغِ نیست هستم
پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم
۹