ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه
از سکه گشت کارم، تدبیر کار من چه
۱زرین رخم ز عشقت بیآب و سنگ مانده
بر سنگ تو ندانم آب و عیار من چه
۲بر بوی وصل تا کی درد سر فراقت
آن می هنوز در خم چندین خمار من چه
۳دادم به باد عمری در انتظار روزی
این روز بیمرادی در انتظار من چه
۴دیدم به طالع خود عشق آمد اختیارم
این داغ ناامیدی بر اختیار من چه
۵زنهار تا نگویی کاین غم به صبر بنشان
گر صبر غم نشاندی پس زینهار من چه
۶گوئی به هیچ عهدی یک آشنا نبوده است
این قحط آشنایان در روزگار من چه
۷خاقانیا چه گویی آید به دست یاری
چون یار نیست ممکن سوداش یار من چه
۸