ای چشم پر خمارت دلها فگار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده
۱از روی همچو حورت صحرا چو خلد گشته
وز آه عاشقانت دریا بخار کرده
۲یک وعده در دو ماهم داده که میبیایم
چاکر به انتظارت دو چشم چار کرده
۳مژگان پر ز کینت در غم فکنده دل را
لبهای شکرینت غم خوشگوار کرده
۴زان زلف اژدهاوش نیشی زده چو کژدم
هرگز که دید کژدم بر شکل مار کرده
۵دل را کمند زلفت از من کشان ببرده
در پیچ عنبرینت آن را فسار کرده
۶از سینه و دو دیده رفت این دل رمیده
در زلف بیقرارت شبها قرار کرده
۷پشت در تو هر شب خاقانی از هوایت
دو چشم نرگسین را خونابه بار کرده
۸