نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم
دردی است مرا در دل، باور نکنی دانم
۱خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت
گر بوسه زنم پایت، سر بر نکنی دانم
۲گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی
عمری شد و زین وعده، کمتر نکنی دانم
۳بوسیم عطا کردی، زان کرده پشیمانی
دانی که خطا کردی، دیگر نکنی دانم
۴گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغت
خود دست به خون من، هم تر نکنی دانم
۵گهگه زنی از شوخی حلقهٔ در خاقانی
خانه همه خون بینی، سر درنکنی دانم
۶هان ای دل خاقانی سر در سر کارش کن
الا هوس وصلش، در سر نکنی دانم
۷گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتی
جز خاک در سلطان افسر نکنی دانم
۸