گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم
ور زخم زنی دل را بر خنجرت افشانم
۱معلوم من از عالم جانی است، چه فرمائی
بر خنجر تو پاشم یا بر سرت افشانم
۲بر سوزن مژگانم صد رشته گهر دارم
در دامن تو ریزم یا در برت افشانم
۳آئی به کف آن خنجر چون چشم من از گوهر
من گوهر عمر خود بر گوهرت افشانم
۴گر گوهر جان خواهی هم در کمرت دوزم
ور دانهٔ دل خواهی هم در برت افشانم
۵طاووس خودآرائی در زیور زیبائی
گر دیده قبول آید بر زیورت افشانم
۶با من به سلام خشک ای دوست زبان تر کن
تا از مژه هر ساعت لعل ترت افشانم
۷خاک در سلطان را افسر کن و بر سر نه
تا سر به کله داری بر افسرت افشانم
۸آن پیکر روحانی بنمای به خاقانی
تا دیدهٔ نورانی بر پیکرت افشانم
۹