تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم
چون شمع گهی گریه و گه خنده همی دارم
۱گه لوح وصالش را سربسته همی خوانم
گه پاس خیالش را شب زنده همی دارم
۲سلطان جمال است او من بر در ایوانش
تن خاک همی سازم جان بنده همی دارم
۳تا کرد مرا بسته بادام دو چشم او
چون پسته دل از حسرت آکنده همی دارم
۴جان تحفهٔ او کردم هم نیست سزای او
زین روی سر از خجلت افکنده همی دارم
۵بر حال گذشتهٔ ما هرگز نکنی حسرت
امید به الطافش آینده همی دارم
۶از مُصحَف عشق او فال دل خاقانی
گر خود به هلاک آید فرخنده همی دارم
۷