نثار اشک من هر شب شکر ریزی است پنهانی
که همت را زناشوئی است از زانو و پیشانی
۱چو همزانو شوم با غم، گریبان را کنم دامن
سر من از سر زانو کند دامن گریبانی
۲سرم زان جفت زانو شد که از تن حلقهای سازم
در آن حلقه ترازو دار بیّاعان روحانی
۳دلم کعبه است و تن حلقه چگونه حلقهای کهآنرا
ز بس دندانه گر بینی دهان زمزمش خوانی
۴سر اِحرامیان عشق بر زانو به است ایرا
صفا و مروهٔ مردان سر زانوست، گر دانی
۵تو زین اِحرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت
ز کعبه پوششی دیده است و از اِحرام عریانی
۶شده است آیینهٔ زانو بنفش از شانهٔ دستم
که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی
۷ملخ کردار خون آلودم از باران اشک آری
ملخ سر بر سر زانوست خون آلوده بارانی
۸هوا را دست بربستم، خرد را پای بشکستم
نه صرافم، چه خواهم کرد نقد انسی و جانی
۹هوا خفته است و بستر کرده از پهلوی نومیدی
خردمست است و بالین دارد از زانوی نادانی
۱۰از آن شد پردهٔ چشمم به خون بکری آلوده
که غم با لعبتانِ دیده جفتی کرد پنهانی
۱۱ببین بر روزن چشمم عروس روز نظاره
که بیند بچگان دیده را در رقص مهمانی
۱۲بپیچد آه من در بر چو ز آتش چنبری وآنگه
رسنوار آتشین چنبر گره گیرد ز پیچانی
۱۳به خون ساده ماند اشک و خاک سوده دارد رخ
مگر رخ نعل پیکان است و اشکم لعل پیکانی
۱۴شب غمهای من چون شد به صبح شادی آبستن
رود سامان نقب من همه بر گنج سامانی
۱۵دل از تعلیم غم پیچد معاذ الله که بگذارم
که غم پیر دبستان است و دل طفل شبستانی
۱۶از آن چون لوح طفلانم به سرخی اشک و زردی رخ
که دل را نشرهٔ عید است زآن پیر دبستانی
۱۷رقوم اشک اگر بینی به عُجم و نقطه بر رویم
رموز غم ز هر حرفی به مد و همزه برخوانی
۱۸ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان
چو میم اندر خط کاتب چو سین در حرف دیوانی
۱۹مشاع آمد میان عیسی و من گلشن وحدت
به جان آن نیمه بخریدم هم از عیسی به ارزانی
۲۰فلک چون آتش دهقان، سنان کین کشد بر من
که بر ملک مسیحم هست مساحی و دهقانی
۲۱مرا شد گلشن عیسی و زین رشک آفتاب آنگه
سپر فرمود دیلموار و زوبین کرد ماکانی
۲۲مرا آیینهٔ وحدت نماید صورت عنقا
مرا پروانهٔ عزلت دهد ملک سلیمانی
۲۳چه جای عزلت و ملک است کهآنجا ساخت همت خوان
که عنقا مور خوان گشت و سلیمان مرد هم خوانی
۲۴وگر چون عیسی از خورشید سازم خوانچهٔ زرین
پر طاووس فردوسی کند بر خوان مگس رانی
۲۵به دست همت از خاطر برانم غم که سلطانان
مگسرانها کنند از پر طاووسان بستانی
۲۶نکوئی بر دل است از دهر و بد بر طبع آلوده
طرب بر مردم است از عید و غم بر گاو قربانی
۲۷دلم را منزلی پیش است و واپس ماندگان از پس
که راهش سنگلاخ است و سم افکنده است پالانی
۲۸به هفتاد آب و خاک از دل بشویم گرد ظلمت را
که هفتادش حجت بیش است و هر هفتاد ظلمانی
۲۹دل اینجا علتی دارد که نُضجی نیست دردش را
هنوز آن روزنش بسته است و او بیمار بحرانی
۳۰هنوز اسفندیار من نرفت از هفتخوان بیرون
هنوزش در دژ روئین عروسانند زندانی
۳۱دلم چون برنشستن خواست سلطان خرد گفتا
که بر باد هوس منشین که شمع روح بنشانی
۳۲ندیدی آفتاب جان در اسطرلاب اندیشه
نخواندی احسن التقویم در تحویل انسانی
۳۳نه هرزه است آنچه دیدهستی، نه عشوه است آنچه خواندهستی
نه مهمل عالم خلقی، نه قاصر علم یزدانی
۳۴به دست شرع، لِبْس طبع میدَر گر خردمندی
به آب عقل حیض نفس میشوی ار مسلمانی
۳۵چو طاووست چه باید لبس اگر باز هواگیری
چو خرگوشت چه باید حیض اگر شیر نیستانی
۳۶تو را گفتند ازین بازار مگذر خاک بیزی کن
که اینجا ریزها ریزند صرافان ربانی
۳۷مقامت خاک بیزی راست تا زرها به دست آری
تو زر در خاک میبیزی و آخر دست میمانی
۳۸چه سود از لوح کو ماند ز نقطه اولین حرفی
که از روی گران باری ز ابجد حرف پایانی
۳۹اگر خواهی گرفت از ریز روزی روزهٔ عزلت
کلوخ انداز را از دیده راوق ریز ریحانی
۴۰وگر یک ره نماز مرده خواهی کرد بر گیتی
وضو از آب چشمان کن که بس آلوده دامانی
۴۱در این علت سرای دهر خرسندی طبیبت بس
چو تسکین سازت او باشد کند درد تو درمانی
۴۲به خوان دهر چون دولاب یابی کاسهها شسته
که بر دولاب گردون هست کارش کاسه گردانی
۴۳عیار دهر کم ارز است، دیدم ز آتش همت
زرش زیف است و چون آتش به ارزانی است ارزانی
۴۴به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان
به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی
۴۵فلک هم مرکبی تند است کژ جولان که چون کشتی
عنان بر پاردم دارد ز روی تنگ میدانی
۴۶همه دور فلک جور است و تو داغ فلک داری
ز پرگار فلک بیرون توانی رفت؟ نتوانی
۴۷فلک را شیوه بدبختی است در کار نکوکاران
چو بختی بار بدبختی کش از مستی و حیرانی
۴۸اگر با بخت نر ماده قرینند آن خدا دوران
تو چون دوران به فردی ساز کاخر فحل دورانی
۴۹به هر ناسازیی درساز و دل با ناخوشی خوش کن
که آبت زیر کاه است و کمالت زیر نقصانی
۵۰به معلولی تن اندر ده که یاقوت از فروغ خور
سَفَرجَل رنگ بود اول که آخر گشت رُمّانی
۵۱چو خورشید و چو ایمان شو که ویرانها کنی روشن
برهنه جامها میبخش اگر خورشید ایمانی
۵۲چو درویشی به درویشان نظر به کن که جرم خور
به عوری کرد عوران را فنک پوش زمستانی
۵۳اگر بر بوی یکرنگی گریزت نیست از یاران
به یار بد قناعت کن که بییاری است بیجانی
۵۴نه عیسی داشت از یاران کمینه سوزنی در بر
نه سوزن شبه دجالی است یک چشم سپاهانی
۵۵وگر عنقائی از مرغان ز کوه قاف دین مگذر
که چون بیقاف شد عنقا عنا گردد ز نالانی
۵۶سلاحت بهر دین بهتر که زنبور از پی شهدی
چو گیلی گوردین پوش است و زوبین کرده گیلانی
۵۷از آن در خرقهٔ آدم خشن خویی که در باطن
مرقعدار ابلیسی، ملمعدار شیطانی
۵۸تو را در رنگ آزادان کجا معنی آزادی
که ازرق پوش چون پیکان خشن سیرت چو سوهانی
۵۹از آن بر سر زنندت پتک همچون پای پیل ایرا
که سندانی و در تربیع شکل کعبه را مانی
۶۰ز جیب موسوی لافی و پس چون امت موسی
نه اهل تِسع آیاتی که مرد سُبع الوانی
۶۱فروکن نطع آزادی، برافکن لام درویشی
که با لام سیهپوشان نماند لاف لامانی
۶۲یهود آسا غیاری دوز بر کتف مسلمانان
اگرشان بر در اغیار دین بینی به دربانی
۶۳به سختی جان سگ میدار هان تا چون سبکساران
چو سگ در پیش سگساران به لابه دم نجنبانی
۶۴به لمس پیرزن ماند حضور ناکسان کهاول
وضو باطل کند وآخر ندارد نار پستانی
۶۵چه باشی مَشک سقایان گهت دق و گه استسقا
نثار افشان هر خوان و زکوة اِستان هر خانی
۶۶عمارت دوست شد طاووس از آن پای گلین دارد
ولیکن سر بزرگی یافت بوم از بوم ویرانی
۶۷شبه را کز سیه پوشی برآمد نام آزادی
به از یاقوت اطلس پوش و داغ بنده فرمانی
۶۸نمانْد آب وفا جائی مگر در جوی درویشان
به آب و دانهٔ ایشان بساز ار مرغ ایشانی
۶۹چه آزادند درویشان ز آسیب گرانباری
چه محتاجند سلطانان به اسباب جهانبانی
۷۰بدا سلطانیا کو را بوَد رنج دل آشوبی
خوشا درویشیا کو را بود گنج تن آسانی
۷۱پس از سی سال روشن گشت بر خاقانی این معنی
که سلطانی است درویشی و درویشی است سلطانی
۷۲ز دیوان ازل منشور کهاول در میان آمد
امیری جمله را دادند و سلطانی به خاقانی
۷۳به خوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد
ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی
۷۴سخن گفتن به که ختم است میدانی و میپرسی؟
فلک را بین که میگوید به خاقانی به خاقانی
۷۵اگر بر احمد مختار کس خواند چنین شعری
ز صدر او ندا آید که قد احسنت حسانی
۷۶عراقم جلوه کرد امسال بر لشکرگه سلطان
که بودش زآفتاب خاطرم لاف خراسانی
۷۷چو آواز وفات ناصر الدین در عراق آمد
من و خاک عراق آشفته گشتیم از پریشانی
۷۸بنالد جان ابراهیم و گرید دیدهٔ کعبه
بر ابراهیم ربانی و کعبهٔ صدق را بانی
۷۹مر او بود هم نوح و هم ابراهیم و دیگر کس
همه کنعان نا اهلند یا نمرود کنعانی
۸۰خلافتدار احمد بود و هم احمد ندا کردش
که فاروق فریقینی و ذو النورین فرقانی
۸۱هوا چون خاک پای و آز خوک پایگاهت شد
خراج از دهر ذمی روی رومی خوی بستانی
۸۲دل از هش رفت چون موسی و تن پیچید چون ثُعبان
که مُرد آن موسوی دستی که کلکش کرد ثعبانی
۸۳ز قطران شب و کافور روزم حاصل این آمد
که از نم دیده کافوری است وز غم جامه قطرانی
۸۴اگر کافور با قطران ره زادن فرو بندد
مرا کافور و قطران زاد درد و داغ پنهانی
۸۵دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش
که هیمهش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی
۸۶سخن در ماتم است اکنون که من چون مریم از اول
در گفتن فرو بستم به مرگ عیسی ثانی
۸۷علی را گو که غوغای حوادث کشت عثمان را
علیوار از جهان بگسل که ماتمدار عثمانی
۸۸وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما
چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی
۸۹به یکدم بازرَست از چرخ و ننگ سعد و نحس او
که این تثلیث برجیس است و آن تربیع کیوانی
۹۰