دبیران را منم استاد و میران را منم قُدوه
مرا هم قُدوه هم استاد عزالدین بوعمران
۱دمی کز روح قدس آمد سوی جان بنت عمران را
مرا آن دم سوی جان داد عزالدین بوعمران
۲وگر ده چشمه بگشاد ابن عمران از دل سنگی
مرا بحری ز دل بگشاد عزالدین بوعمران
۳بشر گفتی ملک گردد بلی گردد بدو بنگر
ملک خُلق و بشر بنیاد عزالدین بوعمران
۴اگر ز اصلاب اسلافند زاده هر یکی بنگر
ز آب چشمهٔ جان زاد عزالدین بوعمران
۵به لطف و علم و حلم و عزم مستغنی است پنداری
ز آب و خاک و نار و باد عزالدین بوعمران
۶در آن مسند که چون طور است ثعبان کلک و بیضا کف
کلیمی بین چو خضر آزاد عزالدین بوعمران
۷امام الامه صدر السنه محی المله سیف الحق
ریاستدار دین آباد عزالدین بوعمران
۸محمد نطق و نعمان لفظ و احمد رای و مالک دم
که امت را رسد فریاد عزالدین بوعمران
۹به دل دریای بصره است و به کف دجله و زین هر دو
کند تبریز را بغداد عزالدین بوعمران
۱۰بیان ثعلبی راند هم از تفسیر خرگوشی
نماید شیر انسی زاد عزالدین بوعمران
۱۱اجازت خواهم از کلکش بدان تفسیر اگر بیند
که تایید ابد بیناد عزالدین بوعمران
۱۲جهان داور چو فاروق است و جاندار و چو فرقان هم
که آرد هم شفا هم داد عزالدین بوعمران
۱۳بدین یک قطعه ده بیت کارزد صدهزار آخر
سر افراز جهان افتاد عزالدین بوعمران
۱۴من آن گویم که تا روید زمین را بیخ بوزیدان
قوی شاخ و قوی بر باد عزالدین بوعمران
۱۵