شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این
شب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این
۱اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمیدانم
مرا در ناف شب دانم بهشتی آشکار است این
۲سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادی
چو جانم در سماع آمد که یارب وصل یار است این
۳قرارم شد ز هفت اندام گوهر هفت ناکرده
ز هفتم پرده رخ بنمود گوئی نوبهار است این
۴چو من در پایش افتادم چو خلخال زرش گفتا
که چون خلخال ما هم زرد و هم نالان و زار است این
۵بخستم نیم دینارش به گاز از بیخودی یعنی
که گر جم را نگین است آن نگینش را نگار است این
۶ز بس از زخم دندانم برآمد آبلهش بر لب
رقیبش گفت پندارم لب تبخالهدار است این
۷لبش زنهار میکرد از لبم گفتم معاذ الله
قصاص خون همی خواهم چه جای زینهار است این
۸حلی چون آفتاب و حلّه چون صبح از بر افکنده
گرفتم در برش گفتم که ماهم در کنار است این
۹رقیب آمد که بیرونش کنم مژگان بر ابرو زد
که این مایه ندانی تو که ما را یار غار است این
۱۰جهان را یادگاری نیست به ز اشعار خاقانی
به فر خسرو عادل نکوتر یادگار است این
۱۱