کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان
مخراق اهل مخرقه مالک رقابشان
۱خلقند پر خلاف و شیاطین مر انس را
ننگند و هم ز ننگ نسوزد شهابشان
۲بر باطلند از آنکه پدرشان پدید نیست
وز حق نه آدم است و نه عیسی خطابشان
۳رهبان رهبرند در این عالم و در آن
نه آبشان به کار و نه کاری به آبشان
۴همچون خزینه خانهٔ زنبور خشک سال
از باد چشمه چشمه دماغ خرابشان
۵جانشان گران چو خاک و سر باد سنجشان
بیسنگ چون ترازوی یوالحسابشان
۶چون قوم نوح خشک نهالان بیبرند
باد از تنود پیرزنی فتح بابشان
۷ابلیس وار پیر و جوانند از آنکه کرد
ابلیس هم به پیرو مصحف خطابشان
۸در مسجدند و ساخته چون مهد کودکان
هم آب خانه در وی و هم جای خوابشان
۹هم لوح و هم طویله و ارواح مرده را
اجسام دیو و چهرهٔ آدم نقابشان
۱۰دلشان گسسته نور چو شمع و ثاقشان
دینشان شکسته نام چو اهل حجابشان
۱۱ایشان ز رشک در تب سرد آنگهی مرا
کردند پوستین و نکردم عتابشان
۱۲هستند از قیاس چو فرسوده هاونی
سر نی و بن همیشه ز سودن خرابشان
۱۳این شیشه گردنان در این خیمهٔ کبود
بینام چون قرابه به گردن طنابشان
۱۴زنبور نحل و کرم قزند از نیاز و آز
رنج و وبال حاصل تاب و شتابشان
۱۵چون دهر کس فروبر و ناکس برآورند
ز آن در وفا چو دهر بود انقلابشان
۱۶بیش از بروتشان نگذشته است و نگذرد
اشعارشان چو دعوت نامستجابشان
۱۷از آب نطقشان که گشاید فقع که هست
افسردهتر ز برف دل چون سدابشان
۱۸از طبع خشکشان نتوان یافت شعر تر
نیلوفر آرزو که کند از سرابشان
۱۹سحر حلال من چو خرافات خود نهند
آری یکی است بولهب و بوترابشان
۲۰کورند زیر طشت فلک لاجرم ز دور
بنماید آفتابهٔ زر آفتابشان
۲۱سرسام جهل دارند این خر جبلتان
وز مطبخ مسیح نیاید جو آبشان
۲۲جایم فرود خویش کنند و روا بود
نفطند و هم به زیر نشیند گلابشان
۲۳چون ماهی ارچه کنده زبانند پیش من
چون مار در قفا همه زهر است نابشان
۲۴تا خاطرم خزینهٔ گوگر سرخ شد
چون زیبق است در تب سرد اضطرابشان
۲۵ایشان ز رشک در تب سرد آنگهی مرا
کردند پوستین و نکردم عتابشان
۲۶ایمه جوابشان چه دهم کز زبان چرخ
موتوا بغیظکم نه بس آید جوابشان
۲۷تیغ زبانشان نتواند ببرید موی
گر من فسن نسازم ازین سحر نابشان
۲۸وین ناوک ضمیر مرا پر جبرئیل
کرد است بینیاز ز پر عقابشان
۲۹دلشان ز میوهدار حدیثم خورد غذا
انجیر خور غریب نباشد غرابشان
۳۰گر نان طلب کنند در من زنند از آنک
بیدانهٔ من آب زده است آسیابشان
۳۱روباه وار بر پی شیران نهند پی
تا آید از کفلگه گوران کبابشان
۳۲گر کردهاند بیژن جاه مرا به چاه
هم من به آه صبح بسوزم جنابشان
۳۳من رستم کمان کشم اندر کمین شب
خوش باد خواب غفلت افراسیابشان
۳۴خاقانیا ز غرش بیهودهشان مترس
جز آب و نار هیچ ندارد سحابشان
۳۵بر چهرهٔ عروس معانی مشاطهوار
زلف سخن بتاب و ز حسرت بتابشان
۳۶ای مالک سعیر بر این راندگان خلد
زحمت مکن که زحمت من بس عذابشان
۳۷در هفت دوزخ از چه کنی چار میخشان
ویل لهم عقیلهٔ من بس عقابشان
۳۸