تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
۱گوئی اندر کشور ما برنمیخیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
۲خون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود میساز کز همدم وفائی برنخاست
۳از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
۴باورم کن کز نخستین تخم آدم تا کنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
۵وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
۶کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
۷درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بیدغائی برنخاست
۸میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریکتر زندان سرائی برنخاست
۹از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
۱۰از کس و ناکس ببُر خاقانیآسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
۱۱