نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان، ملک سخنراندن مسلّم شد مرا
۱مریم بکر معانی را منم روح القدس
عالم ذکر معالی را منم، فرمانروا
۲شه طغان عقل را نایب منم، نعم الوکیل
نوعروس فضل را صاحب منم، نعم الفتی
۳دِرع حکمت پوشم و بیترس گویم القتال
خوان فکرت سازم و بیبخل گویم الصّلا
۴نکتهٔ دوشیزهٔ من حرز روح است از صفت
خاطر آبستن من نور عقل است از صفا
۵عقد نظّامانِ سِحر، از من ستاند واسطه
قلب ضرّابان شعر، از من پذیرد کیمیا
۶رشک نظم من، خورد حسان ثابت را جگر
دست نثر من، زند سحبان وائل را قفا
۷هر کجا نعلی بیندازد براق طبع من
آسمان زان تیغ بران سازد از بهر قضا
۸بر سر همت، بِلافخر از ازل دارم کلاه
بر تن عزلت بِلابغی از ابد دارم قبا
۹من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین
آفتابآسا رود منزل به منزل، جا به جا
۱۰این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست؟
وان بدین گویان که آخر جای این ساحر کجا؟
۱۱پیشکار حرص را بر من نبینی دسترَس
تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمانروا
۱۲ترش و شیرین است مدح و قدح من تا اهل عصر
از عنب مِی پخته سازند و ز حصرم توتیا
۱۳هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش
وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفا
۱۴من قرین گنج و اینان خاکبیزانِ هوس
من چراغ عقل و آنها روزکورانِ هوا
۱۵دشمنند این عقل و فطنت را حریفان حسد
منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا
۱۶حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس
قول احمد را خطا خواندند جمعی ناسزا
۱۷من همی در هندِ معنی، راست همچون آدمم
وین خران در چینِ صورت، کوژ چون مردم گیا
۱۸چون میان کاسهٔ ارزیز دِلْشان بیفروغ
چون دهان کوزهٔ سیماب کَفْشان بیعطا
۱۹من عزیزم مصر حکمت را و این نامحرمان
غرزنانِ برزنند و غرچگانِ روستا
۲۰گر مرا دشمن شدند این قوم، معذورند از آنک
من سهیلم کآمدم بر موت اولادالزنا
۲۱جرعهنوش ساغر فکر منند از تشنگی
ریزهخوار سفرهٔ راز منند از ناشتا
۲۲مغزشان در سر بیاشوبم که پیلند از صفت
پوستْشان از سر برون آرم که مارند از لقا
۲۳لشکر عادند و کلک من چو صرصر در صریر
نسل یأجوجند و نطق من چو صور اندر صدا
۲۴خویشتن همجنس خاقانی شمارند از سخن
پارگین را ابر نیسانی شناسند از سخا
۲۵نی همه یک رنگ دارد در نیستانها ولیک
از یکی نی، قند خیزد وز دگر نی، بوریا
۲۶دانم از اهل سخن هرکْ این فصاحت بشنود
هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بیمنتها
۲۷گوید این خاقانی دریامثابت خود منم
خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا
۲۸