ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا
لا در چهار بالش وحدت کشد تو را
۱جولانگه تو زان سوی الّاست گر کنی
هژده هزار عالم ازین سوی لا رها
۲از عشق ساز بدرقه پس هم به نور عشق
از تیه لا به منزل الا الله اندرآ
۳دروازهٔ سرای ازل دان سه حرف عشق
دندانهٔ کلید ابد دان دو حرف لا
۴لا حاجبی است بر در الا شده مقیم
کو ابلهان باطله را میزند قفا
۵بیحاجبیِ لا به در دین مرو که هست
دین گنج خانهٔ حق و لا شکل اژدها
۶حد قدم مپرس که هرگز نیامده است
در کوچهٔ حدوث عماری کبریا
۷از حلهٔ حدوث برون شو دو منزلی
تا گویدت فرشتهٔ وحدت که مرحبا
۸پیوند دین طلب که مهین دایهٔ تو اوست
روزی که از مَشیمهٔ عالم شوی جدا
۹حاجت شود روا چو تقاضا کند کرم
رحمت روان شود چو اجابت شود دعا
۱۰این دم شنو که راحت از این دم شود پدید
واینجا طلب که حاجت از اینجا شود روا
۱۱کسری ازین ممالک و صد کسری و قباد
خَطوی از این مسالک و صد خطهٔ خطا
۱۲فیض هزار کوثر و زین ابر یک سرشک
برگ هزار طوبی و زین باغ یک گیا
۱۳فِتراک عشق گیر نه دنبال عقل از آنک
عیسیت دوست به که حواریت آشنا
۱۴میدان که دل ز روی شناسان آن سراست
مشمارش از غریب شماران این سرا
۱۵دل تابخانهای است که هر ساعتی در او
شمع خزاین ملکوت افکند ضیا
۱۶بینی جمال حضرت نور الله آن زمان
کهآیینهٔ دل تو شود صادق الصفا
۱۷در دل مدار نقش امانی که شرط نیست
بت خانه ساختن به نظرگاه پادشا
۱۸دنیا به عز فقر بده وقتِ مَن یَزید
کهآن گوهر تمام عیار ارزد این بها
۱۹در چارسوی فقر درآ تا ز راه ذوق
دل را ز پنج نوش سلامت کنی دوا
۲۰همت ز آستانهٔ فقر است ملک جوی
آری هوا ز کیسهٔ دریا بود سقا
۲۱عزلت گزین که از سر عزلت شناختند
آدم درِ خلافت و عیسی رهِ سما
۲۲شاخ امل بزن که چراغی است زود میر
بیخ هوس بکن که درختی است کم بقا
۲۳گر سِرّ یوم یحمی بر عقل خواندهای
پس پایمال مال مباش از سر هوا
۲۴نیک آمده است زلزلت الارض هین بخوان
بر مالها و قال الانسان ما لَها
۲۵حق میکند ندا که به ما ره دراز نیست
از مال لام بفکن و باقی شناس ما
۲۶خس طبع را چه مال دهی و چه معرفت
بیدیده را چه میل کشی و چه توتیا
۲۷از عافیت مپرس که کس را ندادهاند
در عاریت سرای جهان عافیت عطا
۲۸خود مادر قضا ز وفا حامله نشد
ور شد به قهرش از شکم افکند هم قضا
۲۹از کوی رهزنان طبیعت ببُر قدم
وز خوی رهروان طریقت طلب وفا
۳۰بر پنج فرض عمر برافشان و دان که هست
شش روز آفرینش از این پنج با نوا
۳۱توسن دلی و رایض تو قول لا اله
اعمیوشی و قائد تو شرع مصطفی
۳۲با سایهٔ رکاب محمد عنان درآر
تا طرقوا زنان تو گردند اصفیا
۳۳آن با و تا شکن که به تعریف او گرفت
هم قاف و لام رونق و هم کاف و نون بها
۳۴او مالک الرقاب دو گیتی و بر درش
در کهتری مُشجَره آورده انبیا
۳۵هم موسی از دلالت او گشته مصطنع
هم آدم از شفاعت او گشته مجتبی
۳۶نطقش معلمی که کند عقل را ادب
خُلقش مفرحی که دهد روح را شفا
۳۷دل گرسنه درآمد بر خوان کائنات
چون شبهتی بدید برون رفت ناشتا
۳۸مریم گشاده روزه و عیسی ببسته نطق
کو در سخن گشاد سر سفرهٔ سخا
۳۹برنامده سپیدهٔ صبح ازل هنوز
کو بر سیه سپید ازل بوده پیشوا
۴۰آدم از او به بُرقَع همت سپید روی
شیطان از او به سیلی حرمان سیه قفا
۴۱ذاتش مراد عالم و او عالم کرم
شرعش مدار قبله و او قبلهٔ ثنا
۴۲از آسمان نخست برون تاخت قدر او
هم عرش نطعش آمد و هم سدره متکا
۴۳پس آسمان به گوش خرد گفت شک مکن
کان قدر مصطفی است علیالعرش استوی
۴۴آن شب که سوی کعبهٔ خُلَّت نهاد روی
این غول دار بادیه را کرد زیر پا
۴۵آمد پی متابعتش کوه در روش
رفت از پی مشایعتش سنگ بر هوا
۴۶برداشت فرّ او دو گروهی ز خاک و آب
آمیخت با سموم اثیری دم صبا
۴۷گردونِ پیر گشت مرید کمال او
پوشید از ارادتش این نیلگون وِطا
۴۸روحانیان مثلث عطری بسوخته
وز عطرها مسدس عالم شده ملا
۴۹یا سیدالبشر زده خورشید بر نگین
یا احسنالصور زده ناهید در نوا
۵۰از شِیْب تازیانهٔ او عرش را هراس
وز شیههٔ تکاور او چرخ را صدا
۵۱لاتعجبوا اشارت کرده به مرسلین
لاتقنطوا بشارت داده به اتقیا
۵۲روح القدس خَریطهکش او در آن طریق
روح الامین جنیبه بر او در آن فضا
۵۳زو باز مانده غاشیهدارش میان راه
سلطان دهر گفت که ای خواجه تا کجا
۵۴بنوشته هفت چرخ و رسیده به مستقیم
بگذشته از مسافت و رفته به منتها
۵۵ره رفته تا خط رقم اول از خطر
پی برده تا سرادق اعلی هم از اعلا
۵۶زان سوی عرش رفته هزاران هزار میل
خود گفته این انزل حق گفت هیهنا
۵۷در سورِ سِرّ رسیده و دیده به چشم سر
خلوت سرای قدمت بیچون و بیچرا
۵۸گفته نود هزار اشارت به یک نفس
بشنوده صد هزار اجابت به یک دعا
۵۹دیده که نقدهای اولوالعزم ده یکی است
آموخته ز مکتب حق علم کیمیا
۶۰آورده روزنامهٔ دولت در آستین
مهرش نهاده سورهٔ والنجم اذا هوی
۶۱داده قرار هفت زمین را به بازگشت
کرده خبر چهار امین را ز ماجرا
۶۲هر چار چار حد بنای پیمبری
هر چار چار عنصر ارواح اولیا
۶۳بیمهر چار یار در این پنج روزه عمر
نتوان خلاص یافت از این ششدر فنا
۶۴ای فیض رحمت تو گنه شوی عاصیان
ریزی بریز بر دل خاقانی از صفا
۶۵با نفس مطمئنه قرینش کن آنچنان
کآواز ارجعی دهدش هاتف رضا
۶۶بر فضل توست تکیهٔ امید او از آنک
پاشندهٔ عطائی و پوشندهٔ خطا
۶۷ای افضل ار مشاطهٔ بکر سخن تویی
این شعر در محافل احرار کن ادا
۶۸