طفلی هنوز بستهٔ گهوارهٔ فنا
مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا
۱جهدی بکن که زلزلهٔ صور دررسد
شاه دل تو کرده بُوَد کاخ را رها
۲جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ
دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا
۳آن به که پیش هودج جانان کنی نثار
آن جان که وقت صدْمهٔ هجران شود فنا
۴رخش تو را بر آخور سنگین روزگار
برگ گیا نه و خر تو عنبرین چرا
۵بر پردهٔ عدم زن زخمه ز بهر آنک
برداشته است بهر فرو داشت این نوا
۶در رکعت نخست گرت غفلتی برفت
اینجا سجود سهو کن و در عدم قضا
۷گر حِلهٔ حیات مطرَّز نگرددت
اندیک درنماندت این کسوت از بها
۸از پیل کم نهای که چو مرگش فرا رسد
در حال استخوانش بیرزد بدان بها
۹از استخوان پیل ندیدی که چرب دست
هم پیل سازد از پی شطرنج پادشا
۱۰امروز سکّه ساز که دل، دارِ ضرب توست
چون دل روانه شد نشود نقد تو روا
۱۱اکنون طلب دوا که مسیح تو بر زمی است
کهآنگه که رفت سوی فلک فوت شد دوا
۱۲بیمار به سواد دل اندر نیاز عشق
مجروح به قبای گل از جنبش صبا
۱۳عشق آتشی است کهآتش دوزخ غذای اوست
پس عشق روزه دار و تو در دوزخ هوا
۱۴در ایرمانسرایِ جهان نیست جای دل
دیْر از کجا و خلعت بیتالله از کجا
۱۵بنگر چه ناخلف پسری کز وجود تو
دارالخلافهٔ پدر است ایرمانسرا
۱۶در جستجوی حق شو و شبگیر کن از آنک
ناجسته خاک ره به کف آید نه کیمیا
۱۷با لا برآر نفس چلیپا پرست از آنک
عیسی توست نفس و صلیب است شکل لا
۱۸گر در سموم بادیهٔ لا تبه شوی
آرد نسیم کعبهٔ الّا الّلهَت شفا
۱۹لا را ز لات باز ندانی به کوی دین
گر بیچراغِ عقل روی راه انبیا
۲۰اول ز پیشگاه قدم عقل زاد و بس
آری که از یکی یکی آید به ابتدا
۲۱عقلِ جهانطلب درِ آلودگی زند
عقل خداپرست زند درگهِ صفا
۲۲کتف محمد از درِ مُهر نبوت است
بر کتف بیوَراَسب بود جای اژدها
۲۳با عقل پای کوب که پیری است ژنده پوش
بر فقر دست کش که عروسی است خوش لِقا
۲۴جان را به فقر بازخر از حادثات از آنک
خوش نیست این غریب نوآئین در این نوا
۲۵اندر جزیرهای و محیط است گرد تو
زین سوت موج محنت و زآن سو شط بلا
۲۶از رمز درگذر که زمین چون جزیرهای است
گردون به گرد او چو محیط است در هوا
۲۷از گشت روزگار سلامت مجوی از آنک
هرگز سراب پُر نکند قِربهٔ سقا
۲۸در قَمرهٔ زمانه فتادی به دستخون
وامال کعبتین که حریفی است بس دَغا
۲۹فرسوده دان مزاج جهان را به ناخوشی
آلوده دان دهان مُشَعبَد به گندنا
۳۰اینجا مساز عیش که بس بینوا بود
در قحط سالِ کنعان دکّانِ نانوا
۳۱زین غرقگان رو که نهنگ است بر گذر
زین سبزهزار خیز که زهر است در گیا
۳۲گیتی سیاه خانه شد از ظلمت وجود
گردون کبود جامه شد از ماتم وفا
۳۳از خشک سال حادثه در مصطفی گریز
کهاینک به فتح باب ضمان کرد مصطفی
۳۴ورد تو این بس است که ای غیث، الغیاث
کز فیض او به سنگ فسرده رسد نما
۳۵بودند تا نبود نزولش در این سرای
این چار مادر و سه موالید بینوا
۳۶شاهنشهی است احمد مُرسل که ساخت حق
تاج ازل کلاهش و دِرع ابد قبا
۳۷آن قابل امانت در قالب بشر
وان عامل ارادت در عالم جزا
۳۸چون نوبت نبوت او در عرب زدند
از جودی و اُحُد صلوات آمدش صدا
۳۹بر خوان این جهان زده انگشت بر نمک
ناخورده، دست شسته ازین بینمک اَبا
۴۰آزاد کردهٔ درِ او بود عقل و او
چون عقل هم شهنشه و هم پاسبان ما
۴۱او رحمت خداست جهان خدای را
از رحمت خدای شوی خاصهٔ خدا
۴۲ای هستها ز هستی ذات تو عاریت
خاقانی از عطای تو هست آیت ثنا
۴۳مرغی چنین که دانه و آبش ثنای توست
مپسند کز نشیمن عالم کشد جفا
۴۴از عالم دو رنگ فراغت دهش چنانک
دیگر ندارد این زن رعناش در عنا
۴۵