سریر فقر تو را سر کشد به تاج رضا
تو سر به جیب هوس درکشیده اینت خطا
۱بر آن سریر سر بیسران به تاج رسید
تو تاج بر سری از سر فرو نهی عمدا
۲سر است قیمت این تاج گر سرش داری
به من یزید چنین تاج سر بیار بها
۳تو را چو شمع ز تن هر زمان سری روید
سری که دردسر آرد بریدن است دوا
۴نگر که نام سری بر چنین سری ننهی
که گنبد هوس است این و دخمهٔ سودا
۵سری دگر به کف آور که در طریقت عشق
سزاست این سر سگسار سنگساری را
۶چرا چو لالهٔ نشکفته سر فکنده نهای
که آسمان ز سر افکندگی است پا برجا
۷تو را میان سران کی رسد کُله داری
ز خون حلق تو خاکی نگشته لعل قبا
۸یتیموار در این تیم ضایع است دلت
برو یتیم نوازی بورز چون عنقا
۹دلی طلب کن بیمار کردهٔ وحدت
چو چشم دوست که بیماری است عین شفا
۱۰مگر شبی ز برای عیادت دل تو
قدم نهد صفت ینزل الله از بالا
۱۱بر آستانهٔ وحدت سقیم خوشتر دل
به پالکانهٔ جنت عقیم به حورا
۱۲مقامری صفتی کن طلب که نقش قمار
دو یک شمارد، گرچه دو شش زند عذرا
۱۳تو را مقامر صورت کجا دهد انصاف
تورا هلیلهٔ زرین کجا برد صفرا
۱۴به ترک جاه، مُقامر ظریفتر درویش
به خوان شاه، مزعفر لطیفتر حلوا
۱۵سواد اعظمت اینک ببین مقام خرد
جهاد اکبرت اینک بدر مصاف هوا
۱۶میان خاک چه بازی سفال کودکوار
سرای خاک به خاکی بباز مرد آسا
۱۷زر نهاد تو چون پاک شد به بوتهٔ خاک
نه طوق و تاج شود چون شود ز بوته جدا
۱۸زری که گوی گریبان جبرئیل سزد
رکاب پای شیاطین مکن که نیست سزا
۱۹چو گل مباش که هم پوست را کفن سازی
چو لاله باری اول ز پوست بیرون آ
۲۰به دست همت طغرای بینیازی دار
که هر دو کون تو داری چو داری این طغرا
۲۱ره امان نتوان رفت و دل رهین امل
رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا
۲۲تو را امان ز امل به که اسب جنگی را
به روز معرکه برگستوان به از هَرّا
۲۳تو را که رشتهٔ ایمان ز هم گسست امروز
سحاء خط امان از چه میکنی فردا
۲۴تو را ز پشتی همت به کف شود ملکت
بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا
۲۵چو همت آمد هر هشت داده به جنت
چو وامق آمد هر هفت کرده به عذرا
۲۶خروش و جوش تو از بهر بود و نابود است
که از سر دو گروهی است شورش و غوغا
۲۷به بوی بود دو روزه چرا شوی خرسند
که بدو حال محال است و مهر کار فنا
۲۸به بند دهر چه ماندی بمیر تا برهی
که طوطی از پی این مرگ شد ز بند رها
۲۹چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیر
چو لاشه بسته گلوئی به ریسمان قضا
۳۰چه خوش حیات و چه ناخوش چو آخر است زوال
چه جعد ساده چه پُر خم چو خارج است نوا
۳۱نجسته فقر، سلامت کجا کنی حاصل؟
نگفته بسم به الحمد چون کنی مبدا؟
۳۲دمیده در شب آخر زمان سپیدهٔ حشر
پس از تو خفتن اصحاب کهف نیست روا
۳۳مسافران به سحرگاه راه پیش کنند
تو خواب بیش کنی اینت خفتهٔ رعنا
۳۴به خواب دایم جز سیم و زر نمیبینی
ببین که زر همه رنج است و سیم جمله عنا
۳۵تو را که از مل و مال است مستی و هستی
خمار و خواب تو را صور نشکند به صدا
۳۶میان بادیهای هان و هان مخسب ار نه
عرابیان ز تو هم سر برند و هم کالا
۳۷غلام آب رزانی نداری آب روان
رفیق صاف رحیقی نهای به صف صفا
۳۸به کار آبی و دین با دل و تنت گویان
که کار آب شما برد آب کار شما
۳۹بهینه چیز که آن کیمیای دولت توست
ز همنشینی صهبا هَبا شده است هَبا
۴۰خرد به ماتم و تن در نشاط خوش نبود
که دیو جلوه کند بر تو و پری رسوا
۴۱برو نخست طهارت کن از جماع الاثم
که کس جنب نگذارند در جناب خدا
۴۲مجرد آی در این راه تا زحق شنوی
اِلَیّ عبدی اینجا نزول کن اینجا
۴۳ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی
که هست فایده زین پنج پنج نوبت لا
۴۴ز نُه خراس برون شو به کوی هشت صفات
که هست حاصل این هشت هشت باغ بقا
۴۵اگر ز عارضهٔ معصیت شکسته دلی
تو را شفاعت احمد ضمان کند به شفا
۴۶به یک شهادت سربسته مرد احمد باش
که پایمرد سران اوست در سرای جزا
۴۷پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیر
که خاص بر قد او بافتند دِرع ثنا
۴۸زبان بسته به مدح محمد آرد نطق
که نخل خشک پی مریم آورد خرما
۴۹بهینه سورت او بود و انبیا ابجد
مهینه معنی او بود و اصفیا اسما
۵۰اگرچه بعد همه در وجودش آوردند
قدوم آخر او بر کمال اوست گوا
۵۱نه سورت از پی ابجد همی شود مرقوم
نه معنی از پی اسما همی شود پیدا
۵۲نه روح را پس ترکیب صورت است نزول
نه شمس را ز پس صبح صادق است ضیا
۵۳نه سبزه بردمد از خاک وانگهی سوسن
نه غوره دررسد از تاک وانگهی صهبا
۵۴گه ولادتش ارواح خوانده سورهٔ نور
ستاره بست ستاره سماع کرد سما
۵۵بکوفت موکب اقبال مرکب اجرام
ببست قبهٔ زربفت قبهٔ مینا
۵۶چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوت
برای عزّش بر عرش خرقه کرد وِطا
۵۷درید جوزا جیب و برید پروین عِقد
گذاشت مهر دواج و فکند صبح لوا
۵۸ز بوی خلقش حبلالورید یافت حیات
ز فر لطفش حبلالمتین گرفت بها
۵۹به وقت مکرمه بحر کفَش چو موج زدی
حبابوار بدی هفت گنبد خضرا
۶۰سزد که چون کف او نشر کرد نشرهٔ جود
روان حاتم طی، طی کند بساط سخا
۶۱ز بارگاه محمد ندای هاتف غیب
به من رسید که خاقانیا بیار ثنا
۶۲ز خشک آخور خذلان برست خاقانی
که در ریاض محمد چرید کشت رضا
۶۳مراد بخشا در تو گریزم از اخلاص
کزین خراس خسیسان دهی خلاص مرا
۶۴مرا تو باش که از ما و من دلم بگرفت
برآر تیغ عنایت نه من گذار و نه ما
۶۵کلید رحمتم آخر عطا فرست چنان
که گنج معرفت اول هم از تو بود عطا
۶۶گوا توئی که ندارم به کاه برگی، برگ
به اهل بیت ز من چون رسد نوال و نوا
۶۷چو قرصهٔ جو و سرکه نمیرسد به مسیح
کجا رسد به حواری خُواره و حلوا
۶۸مرا ز خطهٔ شروان برون فکن ملکا
که فُرضهای است در او صد هزار بحر بلا
۶۹مرا کنف کفن است الغیاث از این موطن
مرا مقر سقر است الامان از این منشا
۷۰بر مهان نشوم ور شوم چو خاک مهین
غم گیا نخورم ور خورم به کوه، گیا
۷۱از این گره که چو پرگار دزد بدراهند
دلم چو نقطهٔ نون است در خط دنیا
۷۲گرفته سرشان سرسام و جسمشان ابرص
ز سام ابرص جانکاهتر به زهر جفا
۷۳مرا به باطل محتاج جاه خود شمرند
به حق حق که جز از حق مراست استغنا
۷۴