مگر به ساحت گیتی نماند بوی وفا
که هیچ انس نیامد ز هیچ انس مرا
۱فسردگان را همدم چگونه برسازم
فسردگان ز کجا و دم صفا ز کجا
۲درخت خرما از موم ساختن سهل است
ولیک از آن نتوان یافت لذت خرما
۳مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزی است
که بس نماند که مانم ز سایه نیز جدا
۴اگر به گوش من از مردمی دمی برسد
به مژده مردمک چشم بخشمش عمدا
۵اگر مرا ندای ارجعی رسد امروز
وگر بشارت لاتقنطوا رسد فردا
۶به گوش هوش من آید ندای اهل بهشت
نصیب نفس من آید نوید ملک بقا
۷ندای هاتف غیبی ز چار گوشهٔ عرش
صدای کوس الهی به پنج نوبهٔ لا
۸خروش شهپر جبریل و صور اسرافیل
غریو سبحهٔ رضوان و زیور حورا
۹لطافت حرکات فلک به گاه سماع
طراوت نغمات ملک به گاه ندا
۱۰صریر خامهٔ مصری میانهٔ توقیع
صهیل ابرش تازی میانهٔ هیجا
۱۱نوای باربد و ساز بربط و مزمار
طریق کاسهگر و راه ارغنون و سهتا
۱۲صفیر صلصل و لحن چکاوک و ساری
نفیر فاخته و نغمهٔ هزار آوا
۱۳نوازش لب جانان به شعر خاقانی
گزارش دم قمری به پردهٔ عنقا
۱۴مرا از این همه اصوات آن خوشی نرسد
که از دیار عزیزی رسد سلام وفا
۱۵چنان که دوشم بیزحمت کبوتر و پیک
رسید نامهٔ صدر الزمان به دست صبا
۱۶درست گوئی صدر الزمان سلیمان بود
صبا چو هدهد و محنت سرای من چو سبا
۱۷از آن زمان که فرو خواندم آن کتاب کریم
همی سرایم یا ایها الملاء به ملا
۱۸بهار عام شکفت و بهار خاص رسید
دو نوبهار کز آن عقل و طبع یافت نوا
۱۹بهار عام جهان را ز اعتدال مزاج
بهار خاص مرا شعر سید الشعرا
۲۰سزد که عید کنم در جهان به فر رشید
که نظم و نثرش عیدی مؤبد است مرا
۲۱اگر به کوه رسیدی روایت سخنش
زهی رشید جواب آمدی به جای صدا
۲۲ز نقش خامهٔ آن صدر و نقش نامهٔ او
بیاض صبح و سواد دل مراست ضیا
۲۳ز نظم و نثرش پروین و نعش خیزد و او
بهم نیامد پروین و نعش در یک جا
۲۴عبارتش همه چون آفتاب و طرفهتر آن
که نعش و پروین در آفتاب شد پیدا
۲۵برای رنج دل و عیش بد گوارم ساخت
جوارشی ز تحیت مفرحی ز ثنا
۲۶معانیش همه یاقوت بود و زر یعنی
مفرح از زر و یاقوت به برد سودا
۲۷به صد دقیقه ز آب در منه تلخ ترم
به سخره چشمهٔ خضرم چو خواند آن دریا
۲۸زبونتر از مه سی روزهام مهی سیروز
مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا
۲۹طویلهٔ سخنش سی و یک جواهر داشت
نهادمش به بهای هزار و یک اسما
۳۰به سال عمرم از او بیست و پنج بخریدم
شش دگر را شش روز کون بود بها
۳۱مگر که جانم از این خشک سال صرف زمان
گریخت در کنف او به وجه استسقا
۳۲که او به پنج انامل به فتح باب سخن
ز هفت کشور جانم ببرد قحط و غلا
۳۳حیات بخشا در خامی سخن منگر
که سوخته شدم از مرگ قدوة الحکما
۳۴شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانهٔ خارا کنی ز دست رها
۳۵بدان قرابهٔ آویخته همی مانم
که در گلو ببرد موش، ریسمانش را
۳۶فروغ فکر و صفای ضمیرم از عم بود
چو عم بمرد، بمرد آن همه فروغ و صفا
۳۷جهان به خیره کشی بر کسی کشید کمان
که برکشیدهٔ حق بود و برکشندهٔ ما
۳۸ازین قصیده نمودار ساحری کن از آنک
بقای نام تو است این قصیدهٔ غرا
۳۹به هرکسی ز من این دولت ثنا نرسد
خنک تو کاین همه دولت مسلم است تورا
۴۰اگر خری دم ازین معجزه زند که مراست
دمش بیند که خر، گنگ بهتر از گویا
۴۱کمان گروههٔ گبران ندارد آن مهره
که چار مرغ خلیل اندر آورد ز هوا
۴۲اگرچه هرچه عیال منند خصم منند
جواب ندهم الا انهم هم السفها
۴۳که خود زبان زبانی به حبس گاه جحیم
دهد جواب به واجب که اخسئوا فیها
۴۴محققان سخن زین درخت میوه برند
وگر شوند سراسر درختک دانا
۴۵دعای خالص من پس رو مراد تو باد
که به ز یاد توام نیست پیشوای دعا
۴۶