عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا
که عمر بیشبها دادمش به شیربها
۱چو کشت عافیتم خوشه در گلو آورد
چو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا
۲خروس کنگرهٔ عقل پر بکوفت چو دید
که در شب امل من سپیده شد پیدا
۳چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرور
چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا
۴مسیح وار پی راستی گرفت آن دل
که باژ گونه روی بود چون خط ترسا
۵ز مرغزار سلامت دل مراست خبر
که هم مسیح خبر دارد از مزاج گیا
۶مرا طبیب دل اندرز گونهای کرده است
کز این سواد بترس از حوادث سودا
۷به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی بر
که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا
۸اسیر طبع مخالف مدار جان و خرد
زبون چارزبانی مکن دو حور لقا
۹که پوست پارهای آمد هلاک دولت آن
که مغز بیگنهان را دهد به اژدرها
۱۰مرا شهنشه وحدت ز داغگاه خرد
به شیب و مِقرعه دعوت همی کند که بیا
۱۱از این سراچهٔ آوا و رنگ دل بگسل
به ارغوان دِه رنگ و به ارغنون آوا
۱۲در این رصدگه خاکی چه خاک میبیزی
نه کودکی نه مُقامر، ز خاک چیست تو را؟
۱۳به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت
ز بام کعبه ندُزدند مکّیان دیبا
۱۴به بوی نفس مکن جان که بهر گردن خوک
کسی نبُرَّد زنجیر مسجد اقصا
۱۵ببین که کوکبهٔ عمر خضروار گذشت
تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا
۱۶پریر نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز
از آن سوی عرفات است چشم بر فردا
۱۷به چاه جاه چه افتی و عمر در نقصان
به قصد فصد چه کوشی و ماه در جوزا
۱۸برفت روز و تو چون طفل خرمی آری
نشاط طفل نماز دگر بود عذرا
۱۹چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبود
به صد خزینه تبذُر به دانگی استقصا
۲۰دو رنگی شب و روز سپهر بوقلمون
پرند عمر تو را میبرند رنگ و بها
۲۱دو چشمهاند یکی قیر و دیگری سیماب
شب بنفشهوش و روز یاسمین سیما
۲۲تو غرق چشمهٔ سیماب و قیر و پنداری
که گرد چشمهٔ حیوان و کوثری به چرا
۲۳جهان به چشمی ماند در او سیاه و سپید
سپید ناخنه دارد و سیاه نابینا
۲۴ببر طناب هوس پیش از آنکه ایامت
چهار میخ کند زیر خیمهٔ خضرا
۲۵به صور نیم شبی درفکن رواق فلک
به ناوک سحری برشکن مصاف فضا
۲۶جهان به بوالعجبی تا کیاَت نماید لعب
به هفت مهرهٔ زرین و حقهٔ مینا
۲۷تو را به مهره و حقه فریفتند ایراک
چو حقه بیدل و مغزی چو مهره بی سر و پا
۲۸فریب گنبد نیلوفری مخور که کنون
اجل چو گنبد گل برشکافدت عمدا
۲۹ز خشک سال حوادث امید امن مدار
که در تموز ندارد دلیل برف هوا
۳۰چه جای راحت و امن است دهر پر نکبت
چه روز باشه و صید است و دشت پر نکبا
۳۱مگو که دهر کجا خون خورد که نیست دهانش
ببین به پشه که زوبین زن است و نیست کیا
۳۲مساز عیش که نامردم است طبع جهان
مخور کرفس که پر کژدم است بوم و سرا
۳۳ز روزگار وفا هم به روزگار آید
که حِصرم از پس شش ماه میشود صهبا
۳۴چه خوش بوی که درون وحشت است و بیرون غم
کجا روی که ز پیش آتش است و پس دریا
۳۵خوشی طلب کنی از دهر، ساده دل مردا
که از زکات ستانان زکات خواست عطا
۳۶سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی ساز
که بی زبانی دفع زَبانیه است آنجا
۳۷چو خوشه چند شوی صد زبان نمیخواهی
که یکزبان چو ترازو بوی به روز جزا
۳۸در این مقام کسی کو چو مار شد دو زبان
چو ماهی اَست بریده زبان در آن ماوا
۳۹خرد خطیب دل است و دماغ منبر او
زبان به صورت تیغ و دهان نیام آسا
۴۰درون کام نهان کن زبان که تیغ خطیب
برای نام بود در برش نه بهر وَغا
۴۱زبان به مهر کن و جز به گاهِ لا مگشای
که در ولایت قالوا بلی رسی از لا
۴۲دو اسبه بر اثر لا بران بدان شرطی
که رَخت نفکنی الّا به منزل الّا
۴۳مگر معاملهٔ لا اله الا الله
درم خریدِ رسول اللهت کند به بها
۴۴زبان ثناگر درگاه مصطفی خوشتر
که بارگیر سلیمان نکوتر است صبا
۴۵ثنای او به دل ما فرو نیاید از آنک
عروس سخت شگرف است و حجله نازیبا
۴۶سپید روی ازل مصطفی است کز شرفش
سیاه گشت به پیرانه سر، سر دنیا
۴۷فلک به دایگی دین او در این مرکز
زنی است بر سر گهوارهای بمانده دوتا
۴۸دمش خزینهگشای مجاهز ارواح
دلش خلیفهٔ کتّاب علّم الاسما
۴۹به پیش کاتب وحیش دوات دار، خرد
به فرق حاجب بارش نثار بار خدا
۵۰هزار فصل ربیعش جنیبهدار جمال
هزار فضل ربیعش خریطهدار سخا
۵۱زبان در آن دهن پاک گوئیا که مگر
میان چشمهٔ خضر است ماهیی گویا
۵۲دو شاخ گیسوی او چون چهار بیخ حیات
به هر کجا که اثر کرد اخرجالمرعی
۵۳نه باد گیسوی او ز آتش بهار کم است
که آب و گل را آبستنی دهد ز نما
۵۴عروس دهر و سرور جهان نخواست از آنک
نداشت از غم امت به این و آن پروا
۵۵از این حریف گلو بُر حذر گُزید حذر
وز این اَبای گلوگیر اِبا نمود اِبا
۵۶چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند
نداشت ساعدِ دین یاره داشتن یارا
۵۷الهی از دل خاقانی آگهی که در او
خزینه خانهٔ عشق است در به مهر رضا
۵۸از آن شراب که نامش مفرح کرم است
به رحمت این جگر گرم را بساز دوا
۵۹ز هرچه زیب جهان است و هرکه ز اهل جهان
مرا چو صفر تهی دار و چون الف تنها
۶۰قنوت من به نماز و نیاز در این است
که عافنا و قنا شرّ ما قضیت لنا
۶۱مرا به منزل الّا الذین فرود آور
فرو گشای ز من طمطراق الشَعرا
۶۲یقین من تو شناسی ز شک مختصران
که علم توست شناسای ربّنا ارنا
۶۳مرا ز آفت مشتی زیاد باز رهان
که بر زنای زن زید گشتهاند گوا
۶۴خلاص ده سخنم را ز غارت گرهی
که مولعاند به نقش ریا و قلب ریا
۶۵به روز حشر که آواز لاتخف شنوند
به گوش خاطر ایشان رسان که لابُشری
۶۶چو کاسه باز گشاده دهان ز جوعالکلب
چو کوزه پیش نهاده شکم ز استسقا
۶۷اگر خسیسی بر من گران سر است رواست
که او زمین کثیف است و من سمای سنا
۶۸گر او نشسته و من ایستادهام شاید
نشسته باد زمین و ستاده باد سما
۶۹ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب
که هم زمین بود آسوده و آسمان دَروا
۷۰سخن به است که ماند ز مادر فکرت
که یادگار هم اسما نکوتر از اسما
۷۱