ضمانش کرد به صد سال عمر و مهر نهاد
قبالهدار ازل نامهٔ ضمانش را
۱به حکم هدیهٔ نوروزی آسمان هر سال
تبرک از شرف آوردی آستانش را
۲مگر که هرچه شرف داد پای پیش کشید
کنون بقای ابد هدیه داد جانش را
۳امام و سرور هر دو جهان که مفتی عقل
ز لوح محفوظ املا کند لسانش را
۴به سوزیان معانی کنی خرید و فروخت
که راس مال کمال است سوزیانش را
۵خرد به استفادهٔ او برگماشت وقت تمام
به انتجاع رود گوش من بیانش را
۶به چند وجه مرا هم پناه و هم پدر است
که حق پناه کند از فنا زمانش را
۷اگرچه پیشهٔ من نیست زیر تیشه شدن
به زیر تیشه شدم خامه و بنانش را
۸سپهر قدرا هرکس که بر کشیدهٔ توست
سپهر درنکشد خط خط امانش را
۹پس از چه بود که در من کمان کشید فلک
نرفته هیچ خدنگی خطا کمانش را
۱۰بدان قرابهٔ آویخته همی مانم
که در گلو ببرد موش ریسمانش را
۱۱اگر به غصهٔ خصمان فرو شود دل من
روا بود که نکاهد محل روانش را
۱۲که قدر مرد کم از پیل نیست کو چو بمرد
همان بها بود آن لحظه استخوانش را
۱۳سخن برای زبان در غلاف کام کنند
کجا برات نویسند نام و نانش را
۱۴حصار شهر به دست مخالفان بینی
چو تو رقاده نهی چشم پاسبانش را
۱۵اگرچه اسب سخن زیر ران خاقانی است
هنوز داغ به نام تو است رانش را
۱۶سر سعادت او عمر جاودانی باد
که سر جریده توئی نام جاودانش را
۱۷