کار گیتی را نوائی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
۱زان بهار عافیت کهایام داشت
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
۲وحشتی دارم تمام از هرکه هست
روشنم شد کآشنایی مانده نیست
۳دل ازین و آن گریزان میشود
زانکه داند باوفایی مانده نیست
۴زنگ اندُه گوهر عمرم بخورد
چون کنم کهاندُه زدایی مانده نیست
۵کوه آهن شد غمم وز بخت من
در جهان آهن ربایی مانده نیست
۶با عنا میساز خاقانی از آنک
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
۷