زآتش اندیشه جانم سوخته است
وز تف «یا رب» دهانم سوخته است
۱از فلک در سینهٔ من آتشی است
کز سر دل تا میانم سوخته است
۲سوز غمها کار من کرده است خام
خامی گردون روانم سوخته است
۳شعلههای آه من در پیش خلق
پردهٔ راز نهانم سوخته است
۴دولتی جستم، وبالم آمده است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
۵دیدهای آتش که چون سوزد پرند؟
برق محنت همچنانم سوخته است
۶شعر من زان سوزناک آمد که غم
خاطر گوهرفشانم سوخته است
۷در سخن من نایب خاقانیم
آسمان زین رشک جانم سوخته است
۸