گفتم ای دل بهر دربان جلال
نعل اسب از تاج دانائی فرست
۱دل جوابم داد کز نعل پیاش
تاج هفت اجرام بالائی فرست
۲نکتهٔ او دانه و ارواح است مرغ
دانه زی مرغان صحرائی فرست
۳این دو طفل هندو از بام دماغ
بر در صدرش به مولائی فرست
۴یا ز آب دست و خاک پای او
زقهٔ طفلان دانائی فرست
۵پیش یکران ضمیرش عقل را
داغ بر رخ کش به لالائی فرست
۶حاصل شش روز و نقد چل صباح
یک شبه خرجش که فرمائی فرست
۷هر بساط ذکر کراید بپوش
هر طراز شکر کرائی فرست
۸شحنهٔ شرع است منشور بقاش
سوی این نه شهر مینائی فرست
۹شب در آن شهر است غوغا ز اختران
مهر شحنه سوی غوغائی فرست
۱۰از تن و دل چون کنی نون والقلم
نزد شحنه شکل طغرائی فرست
۱۱پیش فکر او که رخشد شمسوار
شمس گردون را به حربائی فرست
۱۲بهر آذین عروس خاطرش
چرخ اطلس را به دیبائی فرست
۱۳او به تنها صد جهان است از هنر
یک جهانش جان به تنهائی فرست
۱۴معجز کلی فرستادت به مدح
تو جزاش از سحر اجزائی فرست
۱۵او ز گاوت عنبر هندی دهد
تو ز آهو مشک یغمائی فرست
۱۶گر نداری خون خشک آهوان
سنبل تر بهر بویائی فرست
۱۷دست جم چون راح ریحانیت داد
خوان جم را خل خرمائی فرست
۱۸آب زمزم داد بطحائی تو را
از فرات آبی به بطحائی فرست
۱۹هفت جوش از آینه دادت تو نیز
پنج نوش از کلک صفرائی فرست
۲۰داد نعمتها چو نعمان عرب
شکرها چون حاتم طائی فرست
۲۱کوه دانش را چو داود از نفس
منطق الطیر از خوشآوائی فرست
۲۲بانگ پشه مگذران بر گوش جم
گر فرستی لحن عنقائی فرست
۲۳از دواتت دار ملک تیر را
نیزهٔ بهرام هیجائی فرست
۲۴بهر ری کو پار زهرت داده بود
هدیه امسال از شکرخائی فرست
۲۵طوطی ری عذرخواه ری بس است
سوی طوطی قند بیضائی فرست
۲۶ری بدین طوطی ز هندو رای به
خدمت ری هندی و رائی فرست
۲۷روح شیدا شد ز عشق منظرش
از نظر گو حرز شیدائی فرست
۲۸عازر دل مردهای در وی گریز
گو مرا باد مسیحائی فرست
۲۹چون توئی خاقان ترکستان طبع
مه رخی با مهر عذرائی فرست
۳۰نثر تو نعش و ثریا نظم توست
هدیه نعشی و ثریائی فرست
۳۱قدر نظم و نثر او داند به شرط
سوی روضه در دریائی فرست
۳۲تخم پیله است آن به دیباجی سپار
زعفران است آن به حلوائی فرست
۳۳گر توانی هاونی ساز از هلال
خاصه بهر زعفرانسائی فرست
۳۴زرگر ساحر صفت را بهر صنع
سیم چینی، زر آبائی فرست
۳۵گوید اینجا خاص مهمانت آمدم
اجری خاص از نکورائی فرست
۳۶نحل مهمان بهار آید بلی
نزل نحل از باغ گویایی فرست
۳۷نحل را برخوان شاخ آور ز جود
پس در آن فضل عسل زائی فرست
۳۸این دل صد چشمه را پالونهوار
از برای شهد پالائی فرست
۳۹عقل را گفتم چه سازم نزل او
گفت جنت نزل دربائی فرست
۴۰آه تو شمع است و اشکت شکر است
شمع و شکر رسم هر جائی فرست
۴۱باد را بهر سلیمان رخش ساز
زین زر برکن به رعنائی فرست
۴۲هر سحرگاهش دعای صدق ران
پس به سوی عرش فرسائی فرست
۴۳وز پی احمد براقی کن ز نور
پس برای چرخ پیمائی فرست
۴۴ورنه باری سوی بهمن همتی
تنگ بسته خنگ دارائی فرست
۴۵همتم گفتا که ملبوس جلال
دق مصری وشی صنعائی فرست
۴۶عصمتش گفت از تکلف درگذر
شش گزی دستار و یکتائی فرست
۴۷مشتری فر و عطارد فطنت است
تحفههاش از مدحت آرائی فرست
۴۸نی نی از بود تو نتوان تحفه ساخت
تحفه بر قدر توانائی فرست
۴۹هرچه بفرستی به رسوائی کشد
دل شفاعت خواه رسوائی است
۵۰شعر هم جرم است جان را تحفه ساز
بر امیدم جرم بخشائی فرست
۵۱نقد برنائیت دانم مانده نیست
تات گویم نقد برنائی فرست
۵۲اشک گرمت باد و باد سرد پس
هر دو را با عقل سودائی فرست
۵۳بهر تسبیح سلیمان عصمتی
اشک داودی ز قرائی فرست
۵۴یعنی از بستان خاطر نوبری
باز کن در زی زیبائی فرست
۵۵قربهای پر کن ز تسنیم ضمیر
روح را با آن به سقائی فرست
۵۶گر توانی بهر شیب مقرعهاش
زلف حوران هرچه پیرائی فرست
۵۷وز دو قرص گرم و سرد مهر و ماه
رایت آن صدر والائی فرست
۵۸وز بره تا گاو و بزغالهٔ فلک
گوشتی ساز و به مولائی فرست
۵۹دانهٔ دل جوجو است و چهره کاه
کاه و جو زین دشت سرمائی فرست
۶۰آفتابی شو ز خاک انگیز زر
زی عطارد زر جوزائی فرست
۶۱چون توئی خاک سپاهان را مرید
خرجش آنجا نقد اینجائی فرست
۶۲