خاقانیا ز دلسبکی سرگران مباش
کاو هرکه زادهٔ سخن توست، خصم توست
۱گرچه دلت شکست ز مشتی شکستهنام
بر خویشتن شکستهدلی چون کنی درست؟
۲چون منصفی نیابی، چه معرفت چه جهل
چون زال زر نبینی، چه سیستان چه بست
۳مسعود سعد نه سوی تو شاعری است فحل
کاندر سخنش گنج روان یافت هرکه جست
۴بر طرز عنصری رود و خصم عنصری است
کاندر قصیدههاش زند طعنههای چست
۵آتش ز آهن آمد و زو گشت آهن آب
آهن ز خاره زاد و از او گشت خاره سست
۶فرزند عاق ریش پدر گیرد ابتدا
فحل نبهره دست به مادر برد نخست
۷حیف است این ز گردش ایام چاره نیست
کاین ناخنه به دیدهٔ ایام ما برست
۸