خاقانیا چه مژده دهی کز سواد ملک
یک باره فتنهٔ دو هوائی فرو نشست
۱آن را که کردگار برآورد، شد بلند
و آن را که روزگار فرود برد گشت پست
۲گفتند خسته گشت فریدون و جان سپرد
زان تیر کز کمان کمینه کسی بجست
۳من کاین سخن شنیدم کردم هزار شکر
واندر برم ز گریهٔ شادی نفس ببست
۴من خاک آن، عطارد پران چار پر
کو بال آن ستارهٔ راجع فرو شکست
۵نحسی که داشت چون مه نخشب مزوری
از لاف آفتاب او خلق باز رست
۶