زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
۱در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
۲هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
۳ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
۴دردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنک
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
۵خاقانیا دمی که وبال حیات توست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
۶