آگه نهای که بر دلم از غم چه درد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
۱بر سینه داغ واقعه نقشالحجر بماند
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
۲جان شد سیاه چون دل شمع از تَفِ جگر
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
۳همسنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
۴در کار عشق دیده مرا پایمرد بود
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
۵دل یادکردِ یار فراموش کی کند
در خون نشستن من ازین یادکرد خاست
۶دلتشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر
دل بین کز آتش جگرش آبخَورد خاست
۷دردا که بخت من چو زمین کُندپای گشت
این کندپائی از فلکِ تیزگرد خاست
۸در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تختهنرد خاست
۹خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت
تا باد سردم از دم گردوننَوَرد خاست
۱۰گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن
از دستکوب خصم مرا باد سرد خاست
۱۱خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است
کهاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
۱۲