در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
۱جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زورِ بازویی نمانده است
۲چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است
۳فلک جائی به موی آویخت جانم
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
۴به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمیخویی نمانده است
۵نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر میخور که دلجویی نمانده است
۶