من ندانستم که عشق این رنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
۱دستهٔ گل بود کز دورم نمود
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
۲عافیت را خانه همچون سیم رفت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
۳صبر بیرون تاخت از میدان عشق
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
۴از جفا تا او چهار انگشت بود
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
۵دل بماند از کاروان وصل او
زآنکه منزل دور و مرکب لنگ داشت
۶نالهٔ خاقانی از گردون گذشت
کهارغنون عشق تیز آهنگ داشت
۷