مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
۱به هفت آسمان هشتمین درفزایم
ز دود دلی کآسمانوش فتاده است
۲من آن آبْ نادیده نخل بلندم
که از جان من در من آتش فتاده است
۳غلط گفتهام نخل چه؟ کز دو دیده
چو نیلوفرم، آبْ مَفْرَش فتاده است
۴دلم عافیت میشمارد بلا را
به نام ایزد این دل بلاکش فتاده است
۵امیدم به اندازهٔ دل رسیده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
۶منم خرم و یک فتاده است نقشم
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
۷بر اسب بلا من به منزل رسیدم
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
۸من و گوشهای کمتر از گوشماهی
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
۹عجب کعبتینی است بینقشْ گیتی
ولی تخت نردش منقش فتاده است
۱۰منه بیش خاقانیا بر جهان دل
که عاشقکش است ارچه دلکش فتاده است
۱۱