چه نشینم که فتنه برپای است
رایت عشق پای برجای است
۱هرچه بایست داشتم الحق
محنت عشق نیز میبایست
۲صبر با این بلا ندارد پای
بگریزد نه بند بر پای است
۳راستی به، که صبر معذور است
بر سر تیغ، چون توانْ پایَست
۴بیخ امید من ز بن برکند
آنکه شاخ زمانه پیرای است
۵کار من بد شده است و بدتر ازین
هم شود، تا فلک بر این رای است
۶از که نالم بگو ز کارگزار
یا از آن کس که کارفرمای است
۷ناله دارد ز زخم، مار سلیم
مار از آن کس که ماراَفسای است
۸خیز خاقانی از نشیمن خاک
که نه بس جای راحتافزای است
۹