یا وصل تو را نشانه بایستی
یا درد مرا کرانه بایستی
۱میسوزم ازین غم و نمیبیند
این آتش را زبانه بایستی
۲گفتی به طلب رسی به کوی ما
خود کوی تو را نشانه بایستی
۳تا دل به وصال تو رسد روزی
در عهدهٔ آن زمانه بایستی
۴خود را سگ کوی تو گمان بردم
این قدر گمان خطا نه بایستی
۵محروم ز آستانهات هستم
سگ محرم آستانه بایستی
۶بر هیچم هر زمان بیازاری
آزار تو را بهانه بایستی
۷گر دهر، دو روی و بخت ده رنگ است
باری دل تو یگانه بایستی
۸آوخ همه نقب بر خراب آمد
یک نقب به گنجخانه بایستی
۹بر ابلق آسمان ز زلف تو
شیب سر تازیانه بایستی
۱۰در زلف تو ز آبنوس روز و شب
از دست مشاطه شانه بایستی
۱۱در دانهٔ دل نماند مغز آوخ
در خوشهٔ عمر دانه بایستی
۱۲خاقانی فسانه شد عشقت
در دست تو این فسانه بایستی
۱۳