چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خواست
۱به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
۲چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
۳به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
۴دلی کافت جان جست دلارام چنان جست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
۵مه خاقانی و مهکام که دارد طمع خام
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
۶