من که خاقانیَم آزاددلم
که خرد قائدِ رای است مرا
۱بیش جان را نکنم زنگزده
کاینه عیبنمای است مرا
۲هم فراغ است کز آئینهٔ جان
صیقلِ زنگزدای است مرا
۳نکُنم مدحسُرایی به دروغ
که زبان صدقسُرای است مرا
۴همه حس در تنِ من سلطان است
جز مشامی که گدای است مرا
۵به توکّل زیَم اکنون به کسب
که رضا صبرفزای است مرا
۶نانِ دونان نخورم بیش که دین
توشهٔ هر دو سَرای است مرا
۷من تیَمُّم به سرِ خاکِ نجس
کی کنم؟ کآب خدای است مرا
۸نورپروردهٔ کشف است دلم
که یقین پردهگشای است مرا
۹ننگ دارم که شوَم کرکسطبع
کز خرد نام همای است مرا
۱۰بختم انگشتکژ است آوخ از آنک
هنر انگشتنمای است مرا
۱۱پاک بودم دمِ دنیا نزدم
کو جُنُب بود نشایست مرا
۱۲آنچه بایست ندادند به من
وانچه دادند نبایست مرا
۱۳