زین خام قلتبان پدری دارم
کز آتش آفرید جهاندارش
۱همزاد بود آزر نمرودش
استاد بود یوسف نجارش
۲هم طبع او چو تیشه تراشنده
هم خوی او برنده چو منشارش
۳روز از فلک بود همه فریادش
شب با زحل بود همه پیکارش
۴مریخ اگر به چرخ یکم بودی
حالی بدوختی به دو مسمارش
۵نقرس گرفته پای گران سیرش
اصلع شده دماغ سبکبارش
۶چون لیقهٔ دوات کهن گشته
پوسیده گوشت در تن مردارش
۷آبش ز روی رفته و باد از سر
افتاده در متاع گرانبارش
۸منبر گرفته مادر مسکینم
از دست آن منارهٔ خونخوارش
۹با آنکه بهترین خلف دهرم
آید ز فضل و فطنت من عارش
۱۰کای کاش جولهستی خاقانی
تا این سخنوری نبدی کارش
۱۱با این همه که سوخته و پخته است
جان و دلم ز خامی گفتارش
۱۲او نایب خداست به رزق من
یارب ز نائبات نگه دارش
۱۳