اهل دلی ز اهل روزگار نیابی
انس طلب چون کنی که یار نیابی
۱گر دگری ز اتفاق همنفسی یافت
چون تو بجوئی به اختیار نیابی
۲خوش نفسی نیست بیگرانی کامروز
نافهٔ بی ثَرب در تتار نیابی
۳آینهٔ خاک تیره کار چه بینی
ز آینهٔ تیره نور کار نیابی
۴روز وفا آفتاب زرد گذشته است
شب خوشی از لطف روزگار نیابی
۵نقطهٔ کاری کناره کن که زره را
ساز جز از نقطهٔ کنار نیابی
۶بر سر بازار دهر خاک چه بیزی
کآخر ازین خاک جز غبار نیابی
۷دهر همانا که خاکبیزتر از توست
زآنکه دو نقدش به یک عیار نیابی
۸بگذر ازین آبگون پلی که فلک راست
کآب کرم را در او گذار نیابی
۹قاعده عمر زیر گنبد بیآب
گنبد آب است کهاستوار نیابی
۱۰دست طمع کفچه چون کنی که به هر دم
طعمی ازین چرخ کاسهوار نیابی
۱۱چرخ تهی کز پی فریب تو جنبد
کاسهٔ یوزه است کهش قرار نیابی
۱۲کشت کرم را نه خوشه ماند و نه دانه
کاهی ازین دو به کشتزار نیابی
۱۳خاک جگر تشنه را ز کاس کریمان
از نم جرعه امیدوار نیابی
۱۴جرعه بود یادگار کاس و بر این خاک
بوئی از آن جرعه یادگار نیابی
۱۵یاد تو خاقانیا ز داد چه سود است
کز ستم دهر زینهار نیابی
۱۶