سلام من که رساند به پهلوان جهان
جز آفتاب که چون من درم خریدهٔ اوست
۱صبا کبوتر این نامه شد بدان درگاه
که صورت کرم امروز آفریدهٔ اوست
۲فلک چو طفل عرب طوقدار شد ز هلال
که چون غلام حبش داغ برکشیدهٔ اوست
۳سخاش نور نخستین شناس و صور پسین
که جان به قالب امید در دمیدهٔ اوست
۴ز زعفران رخ ظالمان کند گه عدل
حنوط جیفهٔ ظلمی که سر بریدهٔ اوست
۵ششم عروس فلک را امید دامادی
ز بخت بالغ بیدار خواب دیدهٔ اوست
۶شنیدهاند ز من صفدران به حفظ الغیب
ثنای او که صف بخل بر دریدهٔ اوست
۷به پیشکاری مهرش همه تنم کمر است
بسان بند دواتی که پیش دیدهٔ اوست
۸ولی دل از سر سرسام غم به فرقت او
زبان سیاهتر از کلک سر کفیدهٔ اوست
۹چه گویم از صفت آرزو که قصهٔ حال
نگفته من به زبان از دلم شنیدهٔ اوست
۱۰