بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
۱کز نِیِستان تا مرا بُبریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
۲سینه خواهم شَرحهشَرحه از فراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
۳هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصل خویش
۴من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
۵هر کسی از ظّن خود شد یار من
از درون من نجُست اسرار من
۶سرِّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
۷تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
۸آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
۹آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد
۱۰نِی حریف هر که از یاری بُرید
پردههایش پردههای ما درید
۱۱همچو نی زهری و تَریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
۱۲نی حدیثِ راهِ پُر خون میکند
قصّههای عشقِ مجنون میکند
۱۳مَحرم این هوش جُز بیهوش نیست
مر زبان را مُشتری جز گوش نیست
۱۴در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
۱۵روزها گر رفت، گو «رو، باک نیست»
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
۱۶هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بیروزیست، روزش دیر شد
۱۷در نیابد حالِ پُخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسّلام
۱۸بندْ بگسل، باش آزاد، ای پسر!
چند باشی بند سیم و بند زر
۱۹گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمتِ یک روزهای
۲۰کوزهٔ چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
۲۱هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب، کُلّی پاک شد
۲۲شاد باش ای عشقِ خوشسودای ما
ای طبیبِ جمله علّتهای ما
۲۳ای دوای نَخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
۲۴جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
۲۵عشقْ جانِ طور آمد عاشقا!
طور مست و «خَرَّ مُوسیٰ صَعِقا»
۲۶با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
۲۷هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گر چه دارد صد نوا
۲۸چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت
۲۹جمله معشوق است و عاشق پَردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
۳۰چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او
۳۱من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟
۳۲عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود، چون بود
۳۳آینهت دانی چرا غمّاز نیست؟
زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست
۳۴