شه حسامالدین که نور انجمست
طالب آغاز سِفر پنجمست
۱این ضیاء الحق حسام الدین راد
اوستادان صفا را اوستاد
۲گر نبودی خلق محجوب و کثیف
ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف
۳در مدیحت دادِ معنی دادمی
غیر این منطق لبی بگشادمی
۴لیک لقمهٔ بازْ آنِ صعوه نیست
چاره اکنون آب و روغن کردنیست
۵مدح تو حیفست با زندانیان
گویم اندر مجمع روحانیان
۶شرح تو غَبنست با اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
۷مدح تعریفست و تخریق حجاب
فارغست از شرح و تعریف آفتاب
۸مادح خورشید مداح خودست
که دو چشمم روشن و نامُرمدست
۹ذم خورشید جهان ذم خَودست
که دو چشمم کور و تاریک و بد است
۱۰تو ببخشا بر کسی کاندر جهان
شد حسود آفتاب کامران
۱۱توٰاندش پوشید هیچ از دیدهها؟
وز طراوت دادن پوسیدهها؟
۱۲یا ز نور بیحدش توٰانند کاست
یا به دفع جاه او توانند خاست
۱۳هر کسی کو حاسد کیهان بود
آن حسد خود مرگ جاویدان بود
۱۴قدر تو بگذشت از درک عقول
عقل اندر شرح تو شد بوالفضول
۱۵گرچه عاجز آمد این عقل از بیان
عاجزانه جنبشی باید در آن
۱۶ان شیئا کله لا یدرک
اعلموا ان کله لا یترک
۱۷گر نتانی خورد طوفان سحاب
کی توان کردن بترکِ خوردِ آب
۱۸راز را گر مینیاری در میان
درکها را تازه کن از قشر آن
۱۹نطقها نسبت به تو قشرست لیک
پیش دیگر فهمها مغزست نیک
۲۰آسمان نسبت به عرش آمد فرود
ورنه بس عالیست سوی خاکتود
۲۱من بگویم وصف تو تا ره برند
پیش از آن کز فوت آن حسرت خورند
۲۲نور حقی و به حق جذاب جان
خلق در ظلمات وهماند و گمان
۲۳شرط تعظیمست تا این نور خوش
گردد این بیدیدگان را سرمهکش
۲۴نور یابد مستعد تیزگوش
کو نباشد عاشق ظلمت چو موش
۲۵سستچشمانی که شب جولان کنند
کی طواف مشعلهٔ ایمان کنند
۲۶نکتههای مشکل باریک شد
بند طبعی که ز دین تاریک شد
۲۷تا بر آراید هنر را تار و پود
چشم در خورشید نتواند گشود
۲۸همچو نخلی برنیارد شاخها
کرده موشانه زمین سوراخها
۲۹چار وصفست این بشر را دلفشار
چارمیخ عقل گشته این چهار
۳۰