ای ضیاء الحق حسام الدین توی
که گذشت از مه به نورت مثنوی
۱همت عالی تو ای مرتجا
میکشد این را خدا داند کجا
۲گردن این مثنوی را بستهای
میکشی آن سوی که دانستهای
۳مثنوی پویان کشنده ناپدید
ناپدید از جاهلی کش نیست دید
۴مثنوی را چون تو مبدا بودهای
گر فزون گردد توش افزودهای
۵چون چنین خواهی خدا خواهد چنین
میدهد حق آرزوی متقین
۶کان لله بودهای در ما مضی
تا که کان الله پیش آمد جزا
۷مثنوی از تو هزاران شکر داشت
در دعا و شکر کفها بر فراشت
۸در لب و کفش خدا شکر تو دید
فضل کرد و لطف فرمود و مزید
۹زانک شاکر را زیادت وعده است
آنچنانک قرب مزد سجده است
۱۰گفت واسجد واقترب یزدان ما
قرب جان شد سجده ابدان ما
۱۱گر زیادت میشود زین رو بوَد
نه از برای بَوش و های و هو بوَد
۱۲با تو ما چون رز به تابستان خوشیم
حکم داری هین بکش تا میکشیم
۱۳خوش بکش این کاروان را تا به حج
ای امیر صبر مفتاح الفرج
۱۴حج زیارت کردن خانه بود
حج رب البیت مردانه بود
۱۵زان ضیا گفتم حسامالدین ترا
که تو خورشیدی و این دو وصفها
۱۶کین حسام و این ضیا یکیست هین
تیغ خورشید از ضیا باشد یقین
۱۷نور از آن ماه باشد وین ضیا
آن خورشید این فرو خوان از نبا
۱۸شمس را قرآن ضیا خواند ای پدر
و آن قمر را نور خواند این را نگر
۱۹شمس چون عالیتر آمد خود ز ماه
پس ضیا از نور افزون دان به جاه
۲۰بس کس اندر نور مه منهج ندید
چون برآمد آفتاب آن شد پدید
۲۱آفتاب اعواض را کامل نمود
لاجرم بازارها در روز بود
۲۲تا که قلب و نقد نیک آید پدید
تا بود از غبن و از حیله بعید
۲۳تا که نورش کامل آمد در زمین
تاجران را رحمة للعالمین
۲۴لیک بر قلاب مبغوضست و سخت
زانک ازو شد کاسد او را نقد و رخت
۲۵پس عدو جان صرافست قلب
دشمن درویش کی بود غیر کلب
۲۶انبیا با دشمنان بر میتنند
پس ملایک رب سلم میزنند
۲۷کین چراغی را که هست او نور کار
از پف و دمهای دزدان دور دار
۲۸دزد و قلابست خصم نور بس
زین دو ای فریادرس فریاد رس
۲۹روشنی بر دفتر چارم بریز
کآفتاب از چرخ چارم کرد خیز
۳۰هین ز چارم نور ده خورشیدوار
تا بتابد بر بلاد و بر دیار
۳۱هر کش افسانه بخواند افسانه است
وآنک دیدش نقد خود مردانه است
۳۲آب نیلست و به قبطی خون نمود
قوم موسی را نه خون بد آب بود
۳۳دشمن این حرف این دم در نظر
شد ممثل سرنگون اندر سقر
۳۴ای ضیاء الحق تو دیدی حال او
حق نمودت پاسخ افعال او
۳۵دیدهٔ غیبت چو غیبست اوستاد
کم مبادا زین جهان این دید و داد
۳۶این حکایت را که نقد وقت ماست
گر تمامش میکنی اینجا رواست
۳۷ناکسان را ترک کن بهر کسان
قصه را پایان بر و مخلص رسان
۳۸این حکایت گر نشد آنجا تمام
چارمین جلدست آرش در نظام
۳۹